50 بيامد به نزديك ما نامجوى * روان كرد از چشم بر روى جوى
چنين گفت با بندهاى شهريار * كه رو سوى زندان چو باد بهار
بپرسيد منصور جمال را * بياريد نزديك من حال را
برفتند و آورد يك مرد پير * شده موى چون قير ، همرنگ شير
ز چرخ كيانى كمان گشته پشت * عصايى گرفته ز پيرى به مشت
چو ديدش بدانسان شه نامجوى * ورا گفت احوال خود بازگوى
چه مانى « 1 » به زندان درون مانده پست * چه آمد ز تو مرد بىپا و دست
بدان شاه ، منصور جمال گفت * كه بيرون كنم راز خويش از نهفت
من اى مير دين يك شتر داشتم * به خانه عيالان پر داشتم
من آن بىزبان را كرى دادمى * زمانى به جايى ناستادمى
از آن بود قوت عيالان من * ببخشاى بر جان نالان من
به موصل يكى سال كارى نبود * براى شتر نيز بارى نبود
به سامره رفتم ز موصل به درد * شتر با من ، از بهر آن كاركرد
در آن بوم ده دزد بد راهزن * از ايشان جهانى به رنج و حزن
ز سامره ناگه سوارى هزار * برفتند پويان براى شكار
در اين كوه ده دزد را يافتند * چو ديدندشان تيز بشتافتند
گرفتند و بستندشان دست و پاى * يكى مرد منهى با عقل و راى
به نزديك دستور نامه نبشت * بيان كرد در نامه از خوب و زشت
كه ما را خدا داد فتح و ظفر * گرفتيم از رهزنان ده نفر
سوارى بر آن رهزنان بود مير * بناليد يكدم به زارى چو زير
بدان سروران داد مالى عظيم * به خروارها بيش بد زر و سيم
چو ديدند زر مردم ارجمند * گشادند حالى دو پايش ز بند
بر اسبش نشاندند و شد همچو باد * به دو جان شيرين درم بازداد
چو منهى بر آن نامه ده گفته بود * به الماس دانش گهر سفته بود
سران سواران با دستگاه * نيارست نُه برد نزديك شاه
هامش
( 1 ) چو آيى