شما ز او به دل درمداريد باك * فروبرد بايد سرش را به خاك
بگفتند تركان بر سركشان * كه از كفر در وى نباشد نشان
كه شب در نماز است آن سرفراز * به روزه بود روزهاى دراز
شود در تنور فروزنده مرد * نسوزد ز آتش نماند به درد
كند بر سر آب سرور نماز * نگردد در آن مهتر « 1 » سرفراز
به دو هردو گفتند كاو هيچ نيست * كسى را به دل در از اين پيچ نيست
سمندر ز آتش نسوزد به تاب * همان تر كجا گشت ماهى در آب
همان مرد رهبان بود روزهدار * نگيرد شب تيره هرگز قرار
نگردد به گرد حلال و حرام * كمر بسته باشد به طاعت مدام
به كافر بود گرچه طاعت كند * محمد ورا كى شفاعت كند
ز گفتار ناخوب آن هردو شير * ببودند تركان بددل دلير
بكشتند آن كامران را به درد * نباشد به گيتى چنان زادمرد
به دو ماه دستور بودش چهار * چرا ، ز آنكه بودند بد زينهار
يكى جعفرش بود اول وزير * مى ناب خوردى به كردار شير
برون كردش « 2 » از كار چون باد و گرد * اگر خواجه [ اى ] گرد مى خود مگرد
شراب و وزارت به هم نيست راست * چو دستور گشتى [ شرابت ] خطاست
دگر بود بو صالح بىهمال * بدى عاشق دخت صاحبجمال
ورا نيز از آن شغل بيرون نهاد * دل مرد بدفعل در خون نهاد
سيم بود عمال سلمان وزير * كه بودى مه و « 3 » سال رشوتپذير
بدين عيب او نيز معزول گشت * سر جعد اقبال منقول گشت
همان چارمين عيسى سرور است * كه از پشت فرخان شه مهتر است
چگونه بود دولتى پايدار * كه باشد وزيرش به سالى چهار
بر او ، ز آن سبب پادشاهى نماند * كه در هردو ماهى وزيرى نشاند
پديد آمد و هست اين ناگزير * خللهاى بىمر ز عزل وزير
بلى اين خطا ز آن دلاور نبود * ز هريك بد ، آن مير . . . نبود 280
هامش
( 1 ) توان مهترى
( 2 ) برو لب كرد
( 3 ) معو