نبودى ورا حارس و پاسبان * نباشد به گيتى چنان مهربان
چو كردى خط عاجزى را نشان * ميان بزرگان و گردنكشان
به دست خود آن سرور پرهنر * بدان شخص دادى و گفتى ببر
بدان تا نيايد زر و سيم داد * بر او هرتنى آفرين كرد ياد
ورا پيشكارى يكى روز گفت * كه اى نامور شاه با درد جفت
هرآنگه كه خطى دهندت به دست * بزرگان دانا و خسروپرست
ستانند حالى . . . . . . . . . . . ز مرد * بفرمود مهتر چو انديشه كرد
كه تا در زمان خانهاى ساختند * به كيوان سرش را برافراختند
يكى غرفه كردند نزديك راه * بر او پنجره بست دربان شاه
هر آن كس كه او رقعهاى داشتى * بر پنجره سر برافراشتى
دل از درد و محنت بپرداختى * نبشته در آن غرفه انداختى
جوابش نبشتى امير دلير * فكندى هماندم ز بالا به زير
چنين تخم نيكى فشاندى مدام * دلاور از اينجا رسيدى به كام
نكويى همى كرد يزدانپرست * ز دوزخ يقين مرد آسان برست
بهشت برين نيكنامان برند * بر از بار راحت بزرگان خورند
در ايام او كرد مردى خروج * برون شد چو خورشيد و مه از بروج
به بصره ورا برقعى بود نام * كه پوشيدهرخ بود مرد همام
همى گفت روشن كه جدم على است * محمد مرا باب مردى ولى است
ز بو طالب آمد نژادم پديد * مرا آسمان ز اين جهت بركشيد
سخنهاى او بود يكسر دروغ * از آن شد بر مهتران بىفروغ
بدان روستا مرد را بدنژاد * وز آن جايگه داد جان را به باد
ورا مادرى بود . . . . . . و پير * نكوهيده و ناكس و كندوير
ورا در جوانى اميرى بخواست * ز نسل على بود ، مىگفت راست
بر او برقعى خويش را بازبست * وز آنجا روان كرد چون پيل مست
سياهان زنگى در آن بوموبر * برآورده بودند چون زاغ پر
پى خواجگان سال و مه تخمكار * ندانست كس بندگان را شمار
بشد برقعى دعوت آغاز كرد * دل اين سياهان ز ره باز كرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 764
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٦٤