به كافور مغزش بياكند زود * ز عنبر همى شد به عيوق دود
از آن پس كه كردند بر وى نماز « 1 » * به خاكش سپردند و گشتند باز
رضا موسوى نيكداننده بود * توانا و بينا و خواننده بود
بدانسته بد برقعى را نژاد * به نيكى از آن مردمان كرد ياد
به ترسا نفرمودى آن ميركار * همه نيكويى ماند از او يادگار
چراغ شريعت پر از نور كرد * جهودان بدفعل را دور كرد
دل مهتدى بد ز تركان به رنج * نبود ايمن اندر سراى سپنج
نكردى در آن تنگچشمان نظر * نخفتى شب از ترس خوف و خطر
شنيدم كه بد مادر او كنيز * زنى بود بيننده و باتميز
ورا نام قرب دلافروز بود * ز عكس رخش تيرهشب روز بود
پس از مهتدى زن فراوان بزيست * ز قتل پسر سال و مه خون گريست
ز گيتى برون مهتدى شد به رنج * نبد عمرش افزونتر از سى و پنج
زمين را سراسر ز راه مهى * ز تركان همى خواست كردن تهى
ز رازش غلامان خبر يافتند * ز فرمان او روى برتافتند
خليفه نمىخفت شبها ز بيم * دل نازكش بود از غم دو نيم
نبد دشمنان را بر او دسترس * كه چون صبح بيدار بد خوشنفس
ز تقوا نبودى ورا خورد و خواب * شدى بر هوا همچو پران عقاب
چو شمع ارادت برافروختى * بر آتش دل دشمنان سوختى
چو بگريستى مهتر كامياب * برفتى روان همچو ماهى به آب
نمودى كراماتهاى عجب * ابو الفضل بد قتل او را سبب
ز سهم مقامات آن بىنظير * دل دشمنان بود خسته به تير
ابو الفضل ميرى خردمند بود * به سامره او را دو فرزند بود
به سوى خلافت هوس داشتند * بدان شغل كى دسترس داشتند
به تركان بگفتند آن هردو مير * كه بودند بدفعل و تيرهضمير
كه اين مهتدى نيست مردى امين * بود مشرك و فاسق از كفر و كين
هامش
( 1 ) ناز