بپيچيدشان سر ز فرمان شاه * بر او جمع گشت از سياهان سپاه
بَرِ آن دو رنگان پى داروگير * كمان و سپر داد و شمشير و تير
برفتند در بصره چون پيل مست * گرفته همه تيغ و زوبين به دست
همه خواجگان را بكشتند پاك * فشاندند بر فرق آن قوم خاك
گرفتند بصره به شمشير تيز * برآمد از آن بوموبر رستخيز
سياهان جنگى بر از صد هزار * بر برقعى جمع شد بهر كار
ز چرخش همه كار چون تير گشت * فرومايهاى بد ، جهانگير گشت
ز گردون دون گشت كارش بلند * سر گردنان جمله در پا فكند
مقامى قوى يافت آن بدنشان * سرافراز شد نزد گردنكشان
شنيدم كه در بصره آن كندوير * فزون بود از چارده سال مير
بجز غارت و قتل كارش نبود * به شوماخترى مثل و يارش نبود
به هنگام حج تاختن كرد مرد * بسى حاجيان را به حج قتل كرد
به كعبه درون خون روان شد چو آب * ز شمشير آن كافر كامياب
چو شد جور و بيداد كافر دراز * فرستاد مهتر يكى سرفراز
موفق روان كرد و با او سران * گرفتند بر گردش از هركران
بريدند از آن شوم بدكار سر * سوى ست ( ؟ ) بردند و انبار سر
به بغداد بردند از آنجا سرش * تنش بد به بصره سگان را خورش
ز دارى نگون اندر آويختند * بر آن مهتران خاك و خون ريختند
ابو نصر ديلم در آن روزگار * كه بد شهر بغداد را شهريار
سراى خليفه به غارت بداد * نه آيين دين بود و نه راه داد
به هم برزد آن صحن كاخ و سراى * نماند اندر او نيز چيزى به جاى
در و بام آن خانه بشكافتند * در آن جايگه سلهها يافتند
همه سلهها پر سر خلق بود * ز مردم برآمد به عيوق دود
ز گردنكشان سرورى بنگريد * سر برقعى در يكى ، شاه ديد
رضا موسوى نيز آنجاى بود * چو ديد آن سر از دست برپاى بود
بيازيد دست آن دلاور شگفت * سر برقعى ز آن ميان برگرفت
بياورد سر مهتر كامياب * بشست آن دلاور به مشك و گلاب 230
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 765
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٦٥