به نزديك معتز به زانو نشست * پى آنكه بد پاك و يزدانپرست
همان لحظه معتز كه بد شيرمرد * ز بيم روان خويش را خلع كرد
چو كردند بيعت بر آن نامدار * نشست از بر مسند زرنگار
سرافراز معتز كه بد همسرش * هماندم به زانو درآمد برش
به ميرى بر او كرد معتز سلام * به يك دم دگرگونهشان شد كلام
به يك ساعت اين دور گردون بگشت * جهان بين ، كه در يك نفس چون بگشت
بزرگان بغداد را خوش نبود * ز تأثير اجرام و چرخ كبود
كه شد مهتدى پادشاه جهان * دگر مذهبى داشت اندر نهان
بدى مير بر مذهب اعتزال * وز آن بود بغداديان را ملال
ورا در خلافت نمىخواستند * وز آن در غم و غصه مىكاستند
نگشت آن دلاور ز راه پدر * ز خانه بدين سيرت آمد به در
و ليكن سرافراز ديندار بود * عبادت ورا روز و شب كار بود
ز عباسيان مثل او كس نبود * به زهد و ورع زير چرخ كبود
همى رفت بر راه و رسم عمر * كه بودست عبد العزيزش پدر
ورا شاعران مدح پر كردهاند * سخنهاى زيبا چو دُر كردهاند
يكى روز با مهتران گفت مير * كه داراى اين هفت جرم منير
مرا تا شود جملهء خلق شاد * نشاندست در دل نهالى ز داد
مرا در دل اين عدل شيرين شدست * مرا اين عمل رسم و آيين شدست
دگر خود نبودى به جد و به جهد * ز عدل و ورع كردمى تخت و مهد
يكى روز با خاصگان گفت مير * ز فرزند عبد العزيز خطير
كه از آل مروان چو تو [ بر ] « 1 » نخاست * كه دين را بيفزود و گبرى نخواست
نبد كار او جز كه نيكى و داد * يكى روز از بد نياورد ياد
در اين آل عباس از پيش و پس * نظير سرافراز ننشست كس
مرا گر بود زندگانى دراز * همان در كنم كان گزين كرد باز
به ايام او دادخواهى ز شام * بيامد به درگاه آن نيكنام
هامش
( 1 ) چو تويى