ورا گفت عبد اللّه بن زبير * كه درياى علم آمد و كان خير
به دو گفت مختار برگو دليل * كه عبد اللّه آمد امام جليل 525
به مختار گفت آن زمان شهريار * مناظر نيم من در اين گيرودار
دليل امامت از او پرس باز * ز من شغل ديوان مهلب بساز
ورا گفت مختار كاى صفشكن * نديدم به گيتى چو تو خوشسخن
برو هركجا خواهى اى شهريار * كه مردى لطيفى و خوشروزگار
چو خواهى به نزديك من جاى گير * اگر نى برو نزد مهلب چو تير 530
به دو شهريار جوانمرد گفت * كه از تو نخواهم حكايت نهفت
نه پيش تو باشم بدين رزمگاه * نخواهم شدن پيش مهلب به راه
چرا ، گفت مختار از اين هر دو جاى * گرفتى كرانه تو اى پاكراى
جواب اينچنين داد مرد دلير * كه نزديك مهلب سوار دلير
از آن مى نبودم من اى نامجوى * كه با تو برون اندرآورد روى 535
مرا جنگ فرمايد آن نامدار * چگونه كنم با تو من كارزار
كه امشب تو سر بازدادى « 1 » به من * نكشتى مرا « 2 » اندر اين انجمن
فراموش من فضل تو چون كنم * مگر جانم از تن به بيرون كنم
وگر با تو باشم دراين رزم و كين * ببايد گشادن ز ناگه كمين
شدن با بدانديش تو رزمساز * شود نام من زشت اى سرفراز 540
كه آنجاى نان و نمك خوردهام * تن خود به نعمت بپروردهام
بگيرد مرا حق نان و نمك * بگفتم تو را حال خود يكبهيك
كجا خواهى اكنون شدن ، بازگوى * به دو گفت آن سرور نامجوى
كه در كوفه گيرم من اكنون قرار * بدان تا ببينم سرانجام كار
كه چون گردد احوال اين كين و جنگ * اگر باشتابست ، اگر بادرنگ 545
اگر با تو خواهد ظفر بود يار * ببندم به پيشت كمر بندهوار
وگر دست مصعب بود روز جنگ * بَرِ او روم سرورا ، بىدرنگ
بر او آفرين كرد مختار مير * سوى كوفه شد نامور همچو تير
هامش
( 1 ) دارى
( 2 ) مدا