چو بار ستم شد ز اندازه بيش * بجنبيد اوباش از جاى خويش
برآمد از آن نامداران نفير * برفتند يكسر به درگاه مير
كشيدند شمشير و تير و تبر * بكردند آن خانه زيروزبر
گروهى به يوسف درآويختند * از او بر سر خاك ، خون ريختند
415 به يوسف درافتاد مردم چو گرگ * زدندش به شمشير خرد و بزرگ
بكشتند آن ظالم شوم را * كز او بد خرابى بروبوم را
به جعفر خبر شد ز قتل امير * دلش گشت ز آتش چو چرخ اثير
بفرمود تا رفت ميرى برش * كه بودى نماينده در لشكرش
بغاى « 1 » كبيرش همىخواند شاه * روان شد به تفليس از آن جايگاه
420 سپاهى گران برد با خويشتن * سپه جمله ترك ختا و ختن
چو نزديك تفليس رفت آن سپاه * برون آمد از شهر لشكر به راه
سپاهى همه جنگ را ساخته * به كيوان علمها برافراخته
چو بر قلب تركان جعفر زدند * سپه را سراسر بههم برزدند
ز اول هزيمت بر آن خيل بود * بدين جانب اقبال را ميل بود
425 بغا بازپسرفت خستهجگر * گدازان چو در آب قند و شكر
شب تيره آن خيل را جمع كرد * درون را فروزنده چون شمع كرد
چنين گفت با نامداران خويش * بدان دلشكسته سواران خويش
كه هرگز گريزان شد از ميش گرگ * چگونه گريزد ز تاجيك ، ترك
سپيده همه مركبان زين كنند * برو ، يكسر از خشم پرچين كنند
430 چو من اسب را بازيابم به شيب * بجنبانم اى نامداران ركيب
شما سر به قربوس زين برنهيد * به تفليسيان آتش اندر نهيد
سحرگه ز خواب اندرآمد سپاه * نشستند بر پشت اسبان پگاه
سر نيزهها را چو آذرگشسب * به يك ره نهادند بر گوش اسب
يكى حمله كردند بر اهل شهر * كه افتاد بر خاك از ايشان دو بهر
435 چو آب از رگ خلق خون ريختند * كسانى كه ماندند ، بگريختند
هامش
( 1 ) در تمام ابيات بوغا يا بوقا آمده است .