مظفر چو منصور مقهور شد * وز آن سروران خرمى دور شد
به هريك يكى نان ندادند بيش * چو آن روز بدشان نهادند پيش
فرستاد اسحاق پيكى چو تير * به سامره نزديك فرزانه مير
كه اى شاه دشمن به كام تو گشت * سپهر و ستاره غلام تو گشت 335
چه فرمايى اكنون چو گشتند اسير * جواب اينچنين داد دانشپذير
كه آن هر سه تن را در آن درد و تاب * چو خوردند نان ، دور گردان ز آب
بجز نان خشك اى پسنديدهمرد * مده آن سگان را در آن رنج و درد « 1 »
چنان كرد اسحاق كان مير گفت * شدند آن سران با غم و درد جفت
يكى هفته خوردند از آن نان خشك * در آن بند و زندان به كردار مشك 340
ندادندشان آب و دادند نان * در آن رنج و محنت سپردند جان
سرافراز جعفر چو خونخوار شد * به بادافرهء آن گرفتار شد
اگر خسروى ، دور باش از ستيز * تو خون سر بىكسان را مريز
كه كم زندگانى بود پادشاه * چو بىجان كند مردم بىگناه
گنهكار اگر زنده مانى گناست * بريدن پى ناسپاسان رواست 345
چو خواهى كه مانى به گيتى بسى * مريز از سر خشم خون كسى
مكن زور بر مردم زيردست * كه در كار از اينجايت آيد شكست
ميان را به خون عزيزان مبند * ز [ گفتار ] گوينده بپذير پند
چه گويى ازاين روزگار درشت * به نازش بپرورد و بازش بكشت
چو برمىكشد روزگارت ز چاه * سرت مىرساند به خورشيد و ماه 350
مشو غره كم كن از اين [ كبر و ناز ] * كه زودت به زير آورد از فراز
چه نازى ، چو رفتى به چرخ برين * كه ناگه زند آسمان بر زمين
چو بيشاز دو صد سال شد سى و پنج * ز جعفر همه خلق را بود رنج
ز بيداد كردن نياسود هيچ * دلش بود مارى سيه پر ز پيچ
سه فرزند خود را وليعهد كرد * به كار اندرون بىكران جهد كرد 355
بر او آن حكايت مبارك نبود * فلك تاج عمر از سرش درربود
هامش
( 1 ) درد و رنج