255 به هرجا كه بودى تو دارى جهان * چرا مىكنى خويشتن را نهان
به كار اندرون مرد را گرم كرد * به گفتار سنگين دلش نرم كرد
بمان تا شوم سوى مكه چو باد * كنم روز و شب آفرين تو ياد
چو بر حاج دادى مرا مهترى * ميان بستهام بر در كهترى
تو باش اندراين كار دستور من * بفرماى بنوشت منشور من
260 بيامد به نزديك جعفر ايناج « 1 » * به سر برنهاده ز اقبال تاج
به جعفر چنين گفت كاى بىقرين * ازآنپس كه كردش بسى آفرين
ز پستى مرا بر فلك برفراز * چو از تو شدم در جهان سرفراز
بدان نامور مير منشور داد * چراغ درون ورا نور داد
ز اول مثالى به بغداد بود * بدان برزن و بوم آزاد بود
265 كه ايتاخ چون اندرآمد ز راه * ورا برنشاند حالى به گاه
چو آيد سوى جمعه آن سرفراز * خطيب دلاور شود بر فراز
پس از نام من نام سرور برد * ز فرمان من هيچكس نگذرد
ز بغداد چون سوى كوفه رود * به دو هركه فرمان برد بگرود
بدانجاى در خطبه نامش برند * به نامش دل نازنين پرورند
270 به شهر مدينه چو آيد به ناز * شوندش همه مهتران پيشباز
روان گشته آن مير باكا [ م ] ونام * به زرين كمر داشت پانصد غلام
روان كرد چون باد بر كوه و دشت * چو از خطبهء كوفه اندر گذشت
به نزديك جعفر شه كامكار * وصيف سرافراز شد ميربار
به بغداد اسحاق بادينوداد * اميرى همىكرد و مىبود شاد
275 به دو جعفر اندر نهان نامه كرد * ز خون جگر افسر خامه كرد
در آن نامه جعفر چنين كرد ياد * كه اى مرد بادانش و دينوداد
چو ايتاخ برگردد از حج به راه * تو بركش ز بغداد بىمر سپاه
برو آن سرافراز را پيشباز * ببر پيش او بىكران برگوساز
به افسون و حيلت ورا بند كن * بهبندش دل خويش خرسند كن
هامش
( 1 ) اينانج از زمان مقتفى به حكومت و دربار خليفه مىپيوندد . همان ، اما در دوران مقتفى از اينانج حكمران رى هم سخن به ميان آمده است .