به ايتاخ بىمر پراكنده گفت * ورا در سخن كمترين بنده گفت
همىگفت كاى بدنشان ترك شوم * تو را شد كنون مصر تا شام و روم
تو طباخ بودى شدى شهريار * ندارى كنون در جهان مثل و يار
ببرم سرت را بهزودى ز تن * بيندازم اندر صف انجمن
205 به دو گفت ايتاخ كاى بىهنر * نترسد ز غرم ژيان شير نر
تو را من رسانيدم اين جايگاه * ز من گشتى اندر جهان پادشاه
منت سرنگون اندر آرم ز تخت * نسازد تو را نيكى اى شوربخت
ز خلوت يكى ديگر آرم برون * نشانم به جاى تو اى ديو دون
چو ايتاخ از اين در سخنها بگفت * بيفتاد برجاى جعفر بخفت
210 سپيده كه جعفر درآمد ز خواب * سرش بد گران از بخار شراب
به دو زيركى گفت كامشب چه رفت * كه آمد به نزد شما و كه رفت
چنان مست بودى ز جام نبيد * كه ديو از نهيب شما مىرميد
به ايتاخ گفتى كه خونت به راه * بريزم هميندم بر اين جايگاه
سر و استخوانت سگان را دهم * تنت را به دود و دم اندر نهم
215 كشيدى بر آن نامور تيغ تيز * نمودى سران را دم رستخيز
تحمل بسى كرد ايتاخ مير * نزد دم دلاور در آن داروگير
و ليكن چون از حد فزون گشت بار * درآمد دمى نامبرده بهكار
تو را گفت بنشين مشو نيمخيز * اگر نى ببينى دم رستخيز
زنم بر سر بدگهر خنجرى * نشانم به جايش عيان ديگرى
220 چو بشنيد جعفر بترسيد سخت * بلرزيد حالى چو برگ درخت
بيامد به نزديك ايتاخ و گفت * كه گفتار مستان ببايد نهفت
بود كمتر از مرد ديوانه مست * نبايد حديثش گرفتن به دست
تويى راحت روح رنجان من * پدروار لرزنده بر جان من
جز از تو مرا كيست اندر جهان * تويى يار من آشكار و نهان
225 گر از بيخودى با تو بد گفتهام * يقين است كان بد به خود گفتهام
اگر عذر من درپذيرى رواست * دلم دردمند است و لطفت دواست
ببوسيد ايتاخ پاى امير * بپذرفت عذرش به روشنضمير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 654
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٥٤