ورا جعفر از مهر دربرگرفت * وز آنجا بشد دست بر سر گرفت
به دل گفت كايتاخ شد دشمنم * مبادا كه پرخون كند دامنم
هراسى ورا در دل آمد پديد * به انديشه گرد جهان مىدويد 230
دو شب در يكى جا نكردى قرار * سراسيمه گشتى چو باد بهار
ز غم خانهء دل به تاراج كرد * چو انديشه در كار ايناج كرد
به دل دشمن جان او شد امير * برون آمد آخر چو موى از خمير
به دل گفت من حاجبى را نگاه * چرا دارم اندر صف پيشگاه
كه بيرون كند چون منى را ز كار * روان ديگرى را كند اختيار 235
مرا از سر كار بيرون برد * سر ديگرى را به گردون برد
وصيف سرافراز را پيش خواند * به نزدش به رغم بدانديش خواند
به دو گفت ز ايتاخ دارم هراس * كشيدم جفاهاى او بىقياس
نيم ايمن از مكر آن گرگ پير * كه گاهى كمان مىشود ، گاه تير
تو شو بعد از اين حاجب الباب من * نظر دار بر ملك و اسباب من 240
وصيف اينچنين گفت كاى شهريار * نباشم تو را اندراين كار يار
نيارم من اى شاه آزردنش * بترسم ز جوروجفا كردنش
طريقى دگر زاين ميان پيش گير * بينداز دورش از اينجا چو تير
گر او دور گردد از اين بوموبر * توان خورد از بار اين كار بر
چنين گفت جعفر كه با او بگوى * كه تا سوى [ مكه ] شود كامجوى 245
شود مير بر حاجيان شيرمرد * از اينجا شود دور چون باد و گرد
چو او رفته باشد اميرى توراست * شود كارهاى كژش از تو راست
وصيف اين سخن را به جان كرد گوش * به نزديك ايتاخ شد سختكوش
در شعبده پيش او باز كرد * فسون خواند و افسانه آغاز كرد
به دو گفت كاى مير والاتبار * چرا باغ شاهى نيارى بهبار 250
نشستى به سامره در چندسال * چرا برنيارى چو طاو [ و ] س بال
ز قنوج تا قيروان آن توست * به مصر و يمن امر و فرمان توست
به هر بوموبر مير حاجى توراست * چنين مرتبت اى گزيده كه راست
ببايد به حج شد چو موسم رسيد * به گردون گردان علم بركشيد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 655
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٥٥