125 تو بردى دليران دين را ز راه * نكردى به ژرفى در اينجا نگاه
پى خويش چاهى بكندى عميق * فتادى در آن چاه و گشتى غريق
ورا گفت عباس كاى شهريار * دل من نشد با خلاف تو يار
گروهى سپاه از تو آزردهاند * ز فرمان تو سر برون بردهاند
بگفتند با من كه اى سرفراز * بيا رايت مهترى بر فراز
130 نكردى سخنهاى آن قوم گوش * بگشتم به دل با شما سختكوش
وفاى تو در جان نگه داشتم * به دل در همه مهر تو كاشتم
ز گفتار او معتصم برشكفت * چرا ، گفت با من نگفتى نهفت
چو بشنيد اين قول خاموش گشت * ز خجلت زبان دلش گوش گشت
فرو ماند و جاى جوابش نبود * به جوى اندرون مانده آبش نبود
135 عجيف سرافراز را بسته دست * ببردند نزديك آن پيل مست
به دو گفت شه اى كه ز آب حرام * برون آمدى عاقبت بر امام
كه فرمان من آن بنفرين نكرد * سمند جفاى تو را زين نكرد
تويى زنده ، او خويشتن را بكشت * مبيناد جز روزگار درشت
بفرمود آن شاه كشورپناه * كه بردند يكيك سران را به چاه
140 نهادند بر دست و بر پاى بند * فكندندشان خيره در چه نژند
سرافراز عباس را بازداشت * به جايى و از هر تنى راز داشت
چو برگشت از آن مرد فرخنده هور * به زورش طعامى همىداد شور
يكى هفته زآنگونه آبش نداد * جز از درد و رنج و عذابش نداد
جگر خسته لب تشنه حيران بمرد * روان را به خوارى و زارى سپرد
145 يكى روز بزمى بياراست مير * مى راوقى بود آواى زير
بزرگان و گردنكشان را بخواند * بر خويش در بزم شاهى نشاند
چو شد مست در باغ ، شاه بلند * بفرمود نزديك چاهى بكند
به بالاى مردى بكندند چاه * بفرمود فى الحال فرزانه شاه
كه تا عمرو فرغانهاى را نژند * كشيدند نزديك تخت بلند
150 زدندش بر تخت چوبى هزار * پس آنگه ببردند ازآنجاش زار
نگونش به چاه اندر انداختند * دل از كار او بازپرداختند
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 594
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٥٩٤