85 ز ليث سرافراز بودش نژاد * درونى پر از دانش و دين و داد
به بابك چو آمد ز افشين خبر * چو چرخ آن نگون گشت زير و زبر
فرستاد لشكر برون از حصار * به پيش اندرون مهترى نامدار
ورا عاصم بدنشان نام بود * بدانديش و بدكار و خودكام بود
چو از بابك شومپى دور شد * بر قلعهء مير منصور شد
90 محمد كه كردم از او نام ياد * كز او شد جهانى سرانجام شاد
بزد خيمه بدرگ به زير حصار * نه آگاه از گردش روزگار
محمد كه بودش ز دين پرورش * فرستاد از بهر عاصم خورش
جو و كاه با گوسپند و شراب * بخوردند و شد مير ، مست و خراب
محمد چو دانست كآمد سپاه * اميرى چو افشين با دستگاه
95 به دل گفت كارى كنم در نهان * كز آن بازگويند خلق جهان
فرستم يكى تحفه بهر امام * نهم بر ره عاصم دزد دام
نهم داغ بر درد بابك ز دل * كنم خاك از خون اين گبر گل
ره خويشتن را كنم پاكتر * ببرم سران را بر اين خاك سر
بيامد بر عاصم اندر نهفت * جوانمرد با گبر بدخواه گفت
100 كه برخيز امشب به بالا برآى * بياراى عالم « 1 » به روى و به راى
يك امشب ز شادى به روز آوريم * مى راوق دلفروز آوريم
بر آن قلعه از بىخودى پا نهاد * سر از روى مستى به بالا نهاد
چو شد عاصم بدنشان بر حصار * مى آورد و رامشگران مردكار
مى راوقى بود و آواى چنگ * گل و لاله و سنبل و بوى و رنگ
105 چو گردون بد آن دور پر حور و ماه * نشستند با مير يكسر سپاه
عو ناى تا برج ناهيد شد * وز آنجا بر از ماه و خورشيد شد
در آن بزم بدكيش سرمست بود * نگارش در آن بزم همدست بود
به ساقى همى گفت پيش آر مى * كه ماييم امشب چو كاو [ و ] س كى
به اقبال بابك شرابى خوريم * از آن پيش كز چرخ تابى خوريم
هامش
( 1 ) خانم