از آنجا سعيد و سپه رفته بود * به جاروب دانش زمين رفته بود 60
سعيد سرافراز شد باخبر * كه آمد اميرى چو مرغى بپر
هم اندر زمان با سواران كار * بيامد به رزم سگ نابكار
روان ديد بر دشت ساوه سپاه * درآمد بديشان چو سيل سياه
از آن مشركان هفتصد تن بكشت * به زخم سر تيغ چون شد درشت
از آن خيل بگرفت پانصد اسير * ظفر يافت مهتر از آن داروگير 65
معيوه با ده تن از وى بجست * ازآنپس كه سى جاى كافر بخست
سراسيمه رفت اندر آن تنگ جاى * نه صبر و نه دانش نه عقل و نه راى
اسيران روان كرد هنگام عيد * برمعتصم كامران بو سعيد
سر مشركان بر سر نيزه كرد * به بغداد بردند مانند گرد
خليفه از آن فتح دلشاد گشت * ز رفعت سرش بر فلك برگذشت 70
اسيران بربسته را پيش خواست * سخن گفت با قوم بدكيش راست
كه از كفر و از كين بتابيد سر * مباشيد غره بدان بدگهر
كه او خلق را جمله گمراه كرد * نباشد از او شومتر نيز مرد
نگشتند از راهش آن قوم باز * بفرمود سردار گردنفراز
كه تا جمله را سر بريدند و دست * فكندند بر خاك و كردند پست 75
دوم فتح را قصه از من شنو * سخنهاى زيبا و روشن شنو
چو افشين بدان بوم و برزن رسيد * به اوج زحل رايتى بركشيد
يكى نامور بود دهقاننژاد * توانا و با دانش و دين و داد
حصارى بد او را به پيش دره * برآورده سر تا به برج بره
جوانى بدى زيرك و دينپرست * ز بيم سر خود به دو داده دست 80
ز سوز درون با عدو ساخته * پسر پيش آن بدرگ انداخته
نكوهيده را يار گشته ز بيم * فدا كرده بهر روان زر و سيم
ز آل روادى « 1 » بد آن نامدار * مسلمان به دو پاك و پرهيزگار
محمد سرفراز را نام بود * در آن برزن و بومش آرام بود
هامش
( 1 ) محمد بن البعث ، ابن الرواد