35 ملك باشد افشين بدان بوموبر * ز جمع بزرگان بد ، آن پرهنر
ورا حيدر مهربان بود نام * اميرى سرافراز بد شادكام
ز پشت دلافروز كاو [ و ] س بود * پر از دانش و نام و ناموس بود
نياكان او پادشاهان بدند * جهانى ورا نيكخواهان بدند
چو افشين بيامد از آن بوموبر * به خدمت بر مهدى نامور
40 چو مهدى يكى لشكر آراستى * از آن نامداران حشر خواستى
ورا بر حشر كرده بودند مير * برادر بد او را يكى شيرگير
ورا فضل كاو [ و ] س خواندى سپاه * چهار دگر بود با او به راه
كه خويشان افشين بدند آن سران * بزرگان و ميران و نامآوران
يكى بود از آن مهتران ديوداد « 1 » * به تيزى چو آتش به تندى چو باد
45 چو خورشيد بودى رخش را شعاع * لقب داده افشين ورا بو شجاع
به افشين سپه داد شاه جهان * ميان در بزرگان و دانامهان
به دو داد منشور اربايگان * بزرگى آران و پرمايگان
سپاهى روان كرد با برگوساز * همه خيل با نيزههاى دراز
از آن پيشتر بو سعيد « 2 » سوار * به فرمان آن شاه والاتبار
50 به آران و ارمنزمين رفته بود * به رزم سگ پر ز كين رفته بود
در آن بوموبر بود آن نامدار * عمارت همى كرد مرد آشكار
مقامى كه بد كرده بابك خراب * همىكرد آباد آن كامياب
خبر يافت بابك از آن پرهنر * اميرى فرستاد چون شير نر
شنيدم كه بود [ ابن بعيث ] به نام * برون رفت مانند شير از كنام
55 به راه شبيخون ميان را ببست * برون آمد از قلعه چون پيل مست
فرستاد جاسوس تا بنگرد * سپاه بدانديش را بشمرد
برفت و بيامد هم اندر نهفت * سپاه خليفه فلان جاست ، گفت
معيوه كه با لشكر كينهجوى * به پيكار دشمن نهادند روى
ز تنگى به صحرا برون آمدند * سراسيمه جوياى خون آمدند
هامش
( 1 ) ديو داد بن يوسف بن ابى الساج
( 2 ) ابو سعيد محمد بن يوسف