شريعت چنان منعدم كرد مرد * كه كس ياد اسلام هرگز نكرد 10
دو ده سال بر خلق بيداد كرد * دل نوجوانان از اين شاد كرد
گروهى كه نادان و بىدين بدند * به راه بدانديش پركين شدند
اذربادگان بيشتر گبر شد * بدانديش بابك يكى ببر شد
بجز كشتنش هيچ كارى نبود * به دل در ورا مهر يارى نبود
فرو برد گردنكشان را به خاك * زمين كرد از مرد آزاده پاك 15
چه مايه مسلمان كه او بىگناه * بكشت و بيفكند در تيرهچاه
خليفه از او بد به جان آمده * قضاى بد از آسمان آمده
سپاهش همه گُرد و دهقان بدى * مقامش هميشه به موقان بدى
به موقان بدى تختگاهش مدام * وز آنجا به ارشق « 1 » شدى خويشكام
حصارى بد آن جايگه ، نام يافت * بدانديش بابك از آن كام يافت 20
به بذ مىشدى چون زمستان بدى * سراسيمه بر سان مستان بدى
خرابى عالم بد آن بدنشان * بلايى بد از بهر گردنكشان
مقامش بدى سال و مه جاى جنگ * نبودى كسى را به دو راى جنگ
زبان بدانديش زآن شد دراز * كه بودى مقامش چو خور برفراز
نبودى برش باد را نيز راه * چو رفتى در آن حصنها گاهگاه 25
به برزند كردى بداختر قرار * بدانجا شدى موسم نوبهار
همه خلق شد زير فرمان او * ندانست كس راه و سامان او
گروهى پى مذهب آن پليد * كه خوردند با جفت و مادر نبيد
گروهى ز بيم سر و ترس مال * ورا رام گشتند بسيار سال
خليفه چو زآن گبر حيران بماند * بر خود همه مهتران را بخواند 30
پى كار بابك سخن گفت شاه * كه شد ملك از آن گبر بدرگ تباه
چنين گفت با سروران شهريار * كه باشد ، كه با او كند كارزار
بگفتند كافشين بزرگ است و مير * توانا و دانا و روشنضمير
ورا اصل از ماور النهر بود * ز اشروسنه گوشم ايدون شنود
هامش
( 1 ) و آن قلعهء ارشق مىبود ، تاريخ طبرى ، 13 / 5809 .