از آن قصه شد شاد مطلوبه نيز * به جان كرد ماه ، آفرين بر كنيز
امين را چنين گفت آن شهريار * بگويم به تو قصهء آن نگار
سمنبر بود خواهر من يقين * ورا صحبتى هست با شاه چين 325
كنون آمدست اندراين بوموبر * مرا داده بد پيشتر زاين خبر
به گيتى از او طرفهتر ماه نيست * به نزديك او زهره را راه نيست
هميندم فرستم كنيزى برش * به كيوان فرستم ز شادى سرش
بخواند ورا پيش شاه جهان * كنم آشكارا براو بر نهان
امين گفت صد آفرين بر تو باد * كه كردى دلم را بدين قول شاد 330
فرستاد حالى كنيزى چو باد * بدانجا كه بد خانهء حورزاد
برفت و بيامد نگارين به راه * به گردش كنيزان چون مهر و ماه
چو نزديك قصر آمد آن جوركش * چو سرو روان دست كرده به كش
چو ديدند رخسار قاضى ز دور * شدند اندر آن بارگه ناصبور
به خنده برفتند چون گل ز دست * چو ديد آنچنان قاضى نيممست 335
ز قصر اندرآمد بر ماه شد * به نزديك آن ماه دلخواه شد
به پايش درافتاد بىخويشتن * مرا كشتهاى ، گفت اى سيمتن
نشستند آن نازنينان ز پاى * ز حوران چو فردوس گشت آن سراى
بفرمود امين تا شراب آورند * پى نازنينان كباب آورند
چو گشت آن صنم از مى ناب گرم * فرو ريخت از روى شه آب شرم 340
بپرسيد آن قصه او نيز باز * بگفت آن سمن ساعد دلنواز
هزار آفرين كرد شاه جهان * كه چون تو نگشت آشكار از نهان
بفرمود تا آن كنيز جوان * به پيش اندرآمد چو سرو روان
بفرمود كان لعبها ساز كرد * در شعبده بر جهان باز كرد
چو آن لعبها را به خسرو نمود * به كرده ، ز نامآوران دل ربود 345
يكايك در آن مجلس شهريار * بكرد آن همه شيوهها آن نگار
به خازن بفرمود فرخندهشاه * كه آورد صد تخت جامه ز راه
دو صد . . . پر درّ خوشاب نيز * بياورد و بنهاد پيش كنيز
به بانوى ، او درّ و دينار داد * زر و جامه و درّ شهوار داد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 459
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٤٥٩