نگر تا چه كردى بدين تيرهشب * نباشد كسى اين زمان نانطلب
منش گفتم اى بد نشان قاضيم * به شب گشتن اين جاى ناراضيم
[ بُدم ] كدخدا اندراين خانه من * نيم آخر اى مرد بيگانه من
چراغى به پيش آر و رويم ببين * پس آنگه سخنگو مشو جفت كين
300 برفت و بياورد فرزانه شمع * شدند اهل خانه بدانجاى جمع
مرا اندر آن خانه نشناختند * ز آزرم دل بازپرداختند
يكى گفت ديوى ز دوزخ بجست * يكى گفت هست اين نكوهيده مست
يكى گفت دزد است اين بدنشان * بر او كرد بايد كنون خونفشان
دگر گفت اين را ببنديم سخت * يكى ريسمان قوى بر درخت
305 يكى گفت كاو را به زندان بريم * به چاهش بر مستمندان بريم
كشيمش سحرگاه بر فرق دار * كه دزد است اين مردك خيرهكار
من آواز كردم كه قاضى و دزد * يقين كشتن چون منى هست مزد
كنيزى چو بشناخت آواز من * ز پرده برون رفت بر ساز من
بيامد چو زآنگونه رويم بديد * فغان از پى من به گردون كشيد
310 مرا برد در خانه زآنسان كه بود * رخم ديد يكسر سياه و كبود
بياورد صابون و آورد آب * بشستند رويم پر از درد و تاب
يكى جامهء نو كشيدند پيش * بپوشيدم و رفت تا جاى خويش
نگفتم سخن با كس آن شب ز شرم * برفتم سوى جامهء خواب نرم
سحر چون ز خانه برون آمدم * جگرخسته ، دل پر ز خون آمدم
315 شما را بديدم دلم تنگ بود * تنم سست و رويم چو نارنگ بود
به گفتن ، غم از دل بپرداختم * ز خانه پى اين برون تاختم
چو بشنيد امين آن حكايت به راز * فرستاد يك تن به زير از فراز
سه فرزند را برد از آنجاى زود * به بالاى آن قصر مانند دود
خليفه سهتن را بر خويش خواند * سران را دلاور بر خود نشاند
320 . . . قصه پرسيد باز * از آن هرسه قاضى به آيين و ساز
بگفتند يكيك چو آب روان * به نزديك آن شاه روشنروان
بخنديد چندان از آن قصه شاه * كه افتاد صدبار بر پيشگاه
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 458
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٤٥٨