به دو گفت نعمان كه گر بگذرى * تو از علم او بىگمان برخورى
تو را قوت ، حلواى شكر بود * بر او روغن [ و ] پستهء تر بود 255
كرامات آن سرور بىهمال * پديد آيد آخر پس از چندسال
در آنروز بو يوسف نامور * به نزديك هارون شه تاجور
گذشته بد از اوج كيوان و تير * نبد زاو فزونتر كسى پيش مير
به كعبه چو مىرفت فرخندهشاه * جدا شد ز بغداد يك روز راه
به منزل فرود آمد « 1 » آن شهريار * به خاليگرى گفت خوردى بيار 260
برفت و بياورد بىمر « 2 » طعام * همه « 3 » مرغ پخته بد و شهد خام
ز صد گونه حلوا بر آن خوان « 4 » نهاد * ازآنپس كه سى بره بريان نهاد
ابو يوسف آن روز آنجاى بود * به كارى در آن لحظه برپاى بود
شهنشه « 5 » نشاندش به پهلوى خويش * يكى صحن حلواش بردند پيش
سراسر بد از قند و شكر زده * بر آن روغن [ و ] پستهء تر زده 265
چو حلواى نو ديد مرد كهن * ز نعمان به ياد آمدش آن سخن
كه آن روز با مادرش گفته بود * به الماس دانش گهر سفته بود
بباريد فرزانه از ديده آب * بپرسيد آن سرور كامياب
چرا شد چنين چشم تو اشكبار * كه بر دل مرا زاين بيفزود بار
به دو گفت بو يوسف بىنظير * كه من بنده را مادرى هست پير 270
به وقتى كه بر تو حنيفه به كام * همىخواند [ ى ] فقه و علم كلام
يكى روز مادر بيامد برم * بزد دست از درد دل بر سرم
بناليد از من به استاد گفت * كه هستم شب و روز با درد جفت
زنى بيوه و پير و درمانده [ ام ] * همه نامهء ناخوشى خوانده [ ام ]
دلم پر ز اندوه و دستم تهى است * از اين غصه سيب رخم چون بهى است 275
دماغم ز غم نشنود بوى مشك * ندارم وجوه يكى نان خشك
ورا گفت نعمان كه انده مدار * مخور غم كه نيكو شود روزگار
به جايى رسد اين جگربند تو * شود آنچنان پاك فرزند تو
هامش
( 1 ) آيد
( 2 ) بىمن
( 3 ) نغمه
( 4 ) جون
( 5 ) شنشه