تو اين را مخوان جز كه بيخ زراج * هميشه بود جفت ريحان و زاج
ز راه ادب نام مامش نبرد * به اهل خرد جان ببايد سپرد 205
ز اهل خرد نام يا بى و كام * ز نادان همه ننگ يا بى ز نام
از آن نام آن را نكرد آشكار * كه بد خيزران مادر شهريار
در ايام هارون باهوش و بهر « 1 » * چو بغداد آباد كم بود شهر
پس از وى سر اندر خرابى نهاد * ز بيداد ، آن بوموبر شد بهباد
تموز و زمستان ، خزان و بهار * نبودى سرافراز خالى ز كار 210
غزا كردى و حج ، سرافراز دين * بر او بد ز چرخ بلند آفرين
يجوج مظفر ورا نام بود * به رزم اندر او رسم و ميام ( ؟ ) بود
سخن هرچه گفتى نكردى خلاف * نبودى دمى خنجرش را غلاف
به شب كردى آن شاه بىمر نماز * بدى با خداوند هردم به راز
سپيده كه از خواب برخاستى * ز خازن به خروار زر خواستى 215
بدادى به درويش چندان درم * كه درويش هرگز نبودى دژم
به ايام او فقر و فاقه نبود * نبد مثل او زير چرخ كبود
زبيده كه بد جفت آن نامدار * بدادى دوچندان به روزى سه بار
سحرگاه پيشين و هنگام شام * فشاندى زر و سيم بر خاصوعام
نگشتى ز نزديك آن سرفراز * كسى گاهوبيگاه محروم باز 220
شب و روز نيكى بدى كار او * ز بخشش تهى بود انبار او
پى ديگران سيم و زر بار كرد * نكويى پى خويش انبار كرد
چو رفتى سوى كعبه آن كامكار * فقيهان بدندى ورا يار غار
چو خالى نبودى ز اهل هنر * ورا دولت بخت شد راهبر
جهانگير بايد كه دانا بود * به هر كار كردن توانا بود 225
صد افزون بدى مرد با او به راه * به « 2 » دانش پژوهنده بد پادشاه
ز مشرق به مغرب ورا امر بود * همه دانهء نيكنامى درود
هر آنگه كه گشتى روان كاروان * كشيدى شتر سوى حج ساروان
هامش
( 1 ) نوش ورير
( 2 ) چو