125 به طوسى چنين گفت قاروره گير * ببر اسب من پيش آن كندوير
نگويش چو پرسيد اين اسب كيست * بدان تا بدانم كه آن مرد چيست
به نزد طبيب آمد آن ژندهپيل * به نام دگر كس نمودش دليل
به دانا چو قاروره بنمود دست * ورا گفت كاين اسب آن مرد هست
به دو گفت كاسب حريم ( ؟ ) من است * كه رنجش پى زر و سيم من است
130 بدان كس مرا نيك پيوستگى است * پى رنج او در دلم خستگى است
ز دردش به نزديك من ياد كن * به دانش درون دل آباد كن
طبيب اينچنين داد حالى جواب * همه رنج بيمار ديدم در آب
نماندست عمرش مگر يك دو روز * تو رو خويشتن را برايش مسوز
ز غم مرد طوسى چو گل برشكفت * بشد اين سخن پيش هارون بگفت
135 بفرمود هارون به فضل وزير * كز اينجا برو دست ترسا بگير
سرش را به خنجر ز تن دور كن * وزاو كركسان را يكى سور كن
خبردار شد جبرئيل طبيب * غم آمد مرا ، گفت از اينجا نصيب
بيامد بر فضل حالى پزشك * روان كرد از ديده خونين سرشك
ورا گفت كاى شمع گيتىفروز * امان ده من خستهدل را سه روز
140 سه روز دگر شاه فرخندهراى * اگر باشد اندر سپنجىسراى
هماندم بر اين خاك خونم بريز * مرا نيست زاينجاى راه گريز
وگر مرد از كشتن من چه سود * يقين دان كه اين بودنى كار بود
زمان داد آن خستهدل را وزير * بخنديد منكه ز كار خطير
برون رفت و خنديد و با خلق گفت * كه فردا بود شاه با خاك جفت
145 بشد هرثمه با سپاه گران * ز جيحون گذر كرد آن كامران
بيامد به شهر بخارا بشير * برآويخت با هرثمه شيرگير
چو از گرد روى هوا تار شد * بشير دلاور گرفتار شد
ورا هرثمه در زمان بند كرد * فرستاد از آن جاش چون باد و گرد
به نزديك هارون شه سرفراز * بريدند تا مرو راه دراز
150 ز مروش فرستاد مأمون به طوس * برآمد به طوس اندر ، آن [ پاى ] بوس
رشيد جهاندار رنجور بود * ز راحت دل نازنين دور بود
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 426
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٤٢٦