ببرد و به نزديك هارون بخواند * ز لب در سخن گنج گوهر فشاند
سرافراز هارون چو بنشست راست * ز مخزن يكى درج گوهر بخواست
75 ازآنپس كه ديده پر از آب كرد * دهانش پر از درّ خوشاب كرد
به دست خود آن شاه بادينوداد * جواهر بسى در دهانش نهاد
ز گوينده دارم بدينگونه ياد * كه منكه پزشك سرافراز داد
چو درمان شاه سرافراز كرد * علاج پسنديده آغاز كرد
بدان جاى بد بختيشوع حكيم * كه بودى به درگاه هارون مقيم
80 خلافى پديد آمد اندر ميان * ورا گفت منكه كه اى بدنشان
تو رنج شهنشاه نشناختى * تنش را به محنت درانداختى
شد اين رنج مزمن ورا در بدن * فرو بست راه برون آمدن
به هندو دل شاه را ميل بود * بجريل ( ؟ ) بد زاين سبب مىفزود
روان كرد هارون ز رى سوى طوس * بدانگه كه خيزد خروش خروس
85 به مأمون بفرمود تا رفت پيش * سپه برد با خود ز اندازه بيش
همان فضل بن سهل شد با امير * كه او را بد آن نامبرده وزير
ز اول برآنم كه مغ بوده بود * ز دل بند آن درد بگشوده بود
بياورد ايمان به دست رشيد * ورا زاين سبب كامران بركشيد
به فرزند دادش كه با او نشين * از آنجا برآمد به چرخ برين
90 به مأمون بفرمود هارون كه خيز * سوى مرو رو با سرى پرستيز
سپه را به فرزند اعين سپار * بگو تا برآرد ز رافع دمار
ز جيحون بهزودى روان بگذرد * سر بدسگالان به پى بسپرد
وز آن روى رافع جهانگير بود * شب و روز با راى و تدبير بود
برادر بد او را يكى نامدار * بخارا به دو داده بد كامكار
95 ورا بشر بن ليث كردند نام * به شهر بخارا بدى شادكام
همه ماورا النهر رافع ببرد * تمامت ولايت به خويشان سپرد
ورا تختگه در سمرقند بود * به گردش بسى خويش و پيوند بود
سرافراز هارون سوى هرثمه * فرستاده بد نامه بىدمدمه
كه بسته على را بر من فرست * كه گفتيم احوال او را نخست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 424
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٤٢٤