تو زآنجا به گرگان شو و برفراز * شده بود آن مهتر سرفراز 100
روان گشت شروين قارن « 1 » برش * به خدمت دراستاد پيش درش
على پور عيساى ماهان اسير * همىبود نزديك آن تيزوير
فرستاد او را ز گرگان به رى * به نزديك هارون فرخندهپى
همه مال او بر شتر بار كرد * از آن بيشتر درّ و دينار كرد
شنيدم كه پانصد شتر بار بود * همه جامه و درّ و دينار بود 105
فرستاد او را به بغداد باز * به نزد امين خسرو سرفراز
به زندان فرستاد او را امير * علىپور ماهان شد آنجا اسير
چو لشكر ز رى سوى گرگان كشيد * در آن ره فزون گشت رنج رشيد
ببردند او را ز گرگان به طوس * همىرفت بر چرخ آواز كوس
به طوس اندرون رفت بيمار شاه * همىبود رنجور يك چندگاه 110
طبيبان به يك جا نمىساختند * شب و روز نرد جدل باختند
همىگفت ترسا كه دارو دهيم * ملك را در اين رنج نيرو دهيم
ورا منكه مىگفت كاين راى نيست * دل شاه فرزانه برجاى نيست
چو دارو دهى دردش افزون شود * مبادا كه كار دگرگون شود
به شه گفت ترسا كه دارو بخور * كه دارو كند درد را پىسپر 115
به فرمان او شاه دارو بخورد * هم اندر زمانش بيفزود درد
غلط كرد جبريل ، شه را بكشت * ندارد كه افيون به دو در سرشت
بدانست هارون خطاى پزشك * بباريد از ديده خونين سرشك
همىخواست كاو را كند پايمال * پى آزمون آن شه بىهمال
چو نوميد شد از تن و جان خويش * طبيب نكوهيده را خواند پيش 120
بپرسيد احوال از آن نامور * بترسيد از آن خسرو تاجور
سخن هيچ با شه نيارست گفت * ز بيم سر خويش برمىشكفت
چو آمد پزشك از بر شه برون * بباريد از ديده درياى خون
همىدان كه در خانهاش بود مير * بخواندش بر خويش دانشپذير
هامش
( 1 ) شروين ابو قارن