كه اى نامور من شدم سوى شام * به فرمان بو جعفر خويشكام
مرا داد منشور آن بوموبر * تو را كردم اى نامبرده خبر
بدان تا نگردى به دل كينهجوى * نشينى و كوته كنى گفتوگوى
60 نسازى پى ملك ما پود جنگ * كزاين كار ، نام اندر آرى به ننگ
برو پيش فرزانه خود كامكار * رها كن به جا كوشش و كارزار
كه من نامهاى مىنويسم برش * بدان تا شود عقل و دين رهبرش
به جان بشنود قول من شيرمرد * تو نيز از سخنهاى من برمگرد
بفرمود تا نامه كردند خشك * نهاد از بر نامه مهرى ز مشك
65 فرستاد نامه به نزديك مير * ندانست از فعل آن تيزوير
فرستاد نزديك مردان مرد * سران سپه را همه گرد كرد
فرو خواند آن نامه بر مهتران * بگفت آن حكايت به پيش سران
بگفتند با او اميران شام * كه ما را روا نيست كردن مقام
ابو مسلم آن سرور كينهخواه * اگر سوى شام اندر آرد سپاه
70 كند خانهء ما يكايك خراب * دهد خويش و پيوند ما را عذاب
كند جفت و فرزند ما را اسير * ببايد شدن درپى شيرگير
بدانست عبد اللّه كامكار * ز مكر ابو مسلم نامدار
چنين گفت با مهتران سپاه * كه حيلت كند مرد بادستگاه
دروغ است ، او كى شود مير شام * به راه شما برنهادست دام
75 ورا كوشش و حرب فرمودهاند * به رويش در شام نگشودهاند
شما اى دليران پركين و جنگ * يكى هفته سازيد اينجا درنگ
گر او برنگردد از آنجاى باز * شما را ببايد شدن بر فراز
بگفتند ميران تو برجاى باش * در اين بوموبر كشورآراى باش
كه ما رفت خواهيم دنبال مرد * بر « 1 » آريم از آن نامبردار گرد
80 ور او بازگردد به پيكار تو * ببندد ميان را به آزار تو
براى تو ما تيز گرديم باز * بياييم با نيزههاى دراز
هامش
( 1 ) بداريم