ز خيل خراسان ، پرانديشه شد * بر ايشان دلاور جفاپيشه شد
به نزديك او بد سپه ده هزار * تمامت خراسانى و نامدار
يكى روز بگشاد ناگاه دست * خراسانيان را سراسر ببست
بكشت آن سران را ز ترس و ز بيم * به شمشير كرد آن بدان را دونيم 35
از آن نامداران مشكيننفس * حميد سرافراز را ماند و بس
ورا گفت سوى حلب رو چو باد * در آن بوموبر باش خندان و شاد
كه انديشه دارم به دل در ز تو * نخواهد [ بريدن ] برادر ز تو
حسن چون بيامد سوى يار او * ز تو تا به گردون رسد كار او
به دو گفت فرزانه فرمان توراست * تو را از من انديشه در دل چراست 40
به دست دلاور يكى نامه داد * روان كرد از آنجا به سرور چو باد
سهسله ( ؟ ) به دو نامهاى داده بود * بدانجا يكى مهر بنهاده بود
بر او اندرآن نامه [ را ] باز كرد * چو برخواند شد پر ز اندوه و درد
نبشته چنان يافت در نامه مير * به نزديك شاه حلب يادگير
كه دارندهء نامه را بند كن * چو بسته شود قطع پيوند كن 45
بدار و روانش جدا كن ز تن * بدا [ ن ] سان كه كس نشنود ز انجمن
بدريد نامه سرافراز مرد * وز آنجاى برگشت چون باد و گرد
روان شد به كردار باد بهار * به نزديك بو مسلم آمد سوار
ز عبد اللّهاش حال پرسيد باز * جوابش چنين داد آن سرفراز
كه يكدم نياسايد از كار مرد * به حران درون بىمر انبار كرد 50
همىترسد از گردش روزگار * كند روز و شب راست ، كار حصار
ز كارش ابو مسلم آگاه شد * بر او جامهء عيش كوتاه شد
از آنجا كه بد كرد حالى روان * نگه كن سوى حملهء پهلوان
ره شام بگرفت مرد همام * نشد سوى « 1 » همدان و شد سوى شام
به سرحد شام آمد آن نامدار * بزد خيمه پيش لب رودبار 55
به عبد اللّه بن على نامه كرد * ز افسون در آن نامه هنگامه كرد
هامش
( 1 ) موى