سر خويش بر آسمان داشتى * هزبر دمنده فغان داشتى
5 دد و دام رفتى بر او فراز * ببردندى آن شير نر را نماز
چو بيدار شد نامبرده ز خواب * بباريد از ديده در خوشاب
به نزد معبر شد اندر نهفت * وز آن خواب يكسر به دو بازگفت
جوابش چنين داد تعبيرگوى * كه آب مرادت روان شد ز جوى
تو را داد خواهد خداوند هور * يكى پور بادانش و فر و زور
10 چو شيرى بود روز رزم آن پسر * شود پادشاه جهان سربهسر
بلى تندخو باشد و بىوفا * كند بر همه خلق جور و جفا
بريزد همه خون مردم به خاك * به كشتن ندارد ز كس ترس و باك
ز كعبه چو آن نامور بازگشت * ميان بزرگان سرافراز گشت
به پيش اندر افتاد منصور گرم * ابو مسلم از پس همىرفت نرم
15 چو از مرگ سفاح شد باخبر * دل نامور گشت زيروزبر
ز عباسيان نامدارى همام * كه موسى بدآن نازديده به نام
قضا را دلاور در اين راه بود * هم از مرگ سفاح آگاه بود
به دو گفت بو سلمهء نامدار * كنم با تو بيعت كنون آشكار
به گردون رسانم كلاه تو را * منور كنم تيره ماه تو را
20 به دو گفت موسى تو آن خود مگوى * به من بر فسون و فسانه مجوى
كه من بيعت جعفرى كردهام * از آن كار خود را برى كردهام
چو آمد به انبار اندر نهفت * به منصور اين داستان بازگفت
چو از مرگ سفاح شد باخبر * ز فرمان جعفر بپيچيد سر
به منبر برآمد يكى خطبه كرد * چنين گفت با مهتران شيرمرد
25 كه سفاح چون من برفتم ز راه * به دنبال مروان چنان كينهخواه
مرا گفت گر خون مروان به خاك * بريزى كنى عالم از خصم پاك
تو را گشت با مصر ، شام و يمن * تو باشى به گيتى سر انجمن
پس از من تو باشى امام جهان * كنم آشكارا حديث نهان
منم اين زمان در زمانه امام * نخواهيم بردن ز منصور نام
30 من او را كنون خلع كردم به راى * نهادم در اين كار فرخنده پاى
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 322
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٣٢٢