كسى كز پى ما [ چنان ] رنج برد * نشايد پى گردنش را سپرد
چو پيدا كنى زاين نشان گفتوگوى * همه لشكر از ما بتابند روى
60 تو از وى رسيدى بدين جايگاه * چگونه توان كردن او را تباه
اگر بشنوى ، اين سخن خود مپوى * برون كن ز دل كين آن نامجوى
به دو گفت بو جعفر نامدار * كه اين دولت از وى نشد آشكار
همه كامرانى ز اقبال توست * بگويم سخن تا بدانى درست
اگر تو به جاى وى اى بختيار * كنون ديگرى را كنى اختيار
65 دوچندان كند كار ، انده مدار * تويى مايهء دولت اى كامكار
تو صاحبقرانى و او چاكر است * هزارت از اين ، اين زمان بر در است
بمان تا برآرم ز جانش دمار * كزاو دارم اندوه و غم بىشمار
چو آيد به نزديكت آن بىوفا * زنم تيغ ناگاهش اندر قفا
به دو گفت سفاح بنشين به جاى * مشو خيرهروى و مشو تيرهراى
70 جهانى مكن دشمن خويشتن * مسوزان چنين خرمن خويشتن
دگر زاين سخنها مگو پيش من * مزن نيش بر جان دلريش من
به دو گفت بو جعفر سرفراز * كه اندر ميان گفتوگو شد دراز
به حج خواهد اين مرد رفتن كنون * مرا هست از انديشه دل پر ز خون
مبادا كه آنجا ز بدگوهرى * كند تازه آيين دعوتگرى
75 يكى را ز كنجى برون آورد * تو را و مرا سرنگون آورد
ورا گفت سفاح تو مير باش * در اين راه با راى و تدبير باش
تو شو مير حاج اندرآن انجمن * سخنهاى پاكيزه بشنو ز من
تو در پيش مىباش تكميل راه * از او دور تر شو ، چو از پيل شاه
به جان دلاور مينديش بد * ببخشاى بر جان رنجان خود
80 ابو جعفر مير ، دل پرلجاج * به فرمان سفاح شده بدل ( ؟ ) حاج
يكى منزل از پيش مىرفت مرد * به بو مسلم او التفاتى نكرد
سوى مكه رفتند هر دو به ناز * بكردند حج زود و گشتند باز
به انبار سفاح بيمار گشت * همه خلق پردرد و تيمار گشت
در آن رنج سفاح سرور بمرد * ملك بركشيد و به خاكش سپرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 320
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٣٢٠