فرستاد بو مسلم « 1 » نامدار * به نزديك سفاح فرخندهكار
كه فرمان دهد نامبر را ز دين * كه آيم ببوسم به خدمت زمين
وز آنجا روم سوى مكه چو باد * به اقبال آن مير بادينوداد 35
زيارت كنم كعبهء پاك را * به چشم و به سر بسپرم خاك را
فرستاد سفاح پيغام باز * كه اى مير برخيز سر بر [ فراز ]
بيا تا ببينم جمال تو را * چو در خواب ديدم خيال تو را
نبايد كه سازى محلى « 2 » درنگ * كه از تو بود ملك را بوى و رنگ
چو بشنيد سفاح بربست بار * روان كرد بو مسلم نامدار 40
روان گشت « 3 » با لشكرى بىكران * بيامد به درگاه آن كامران
چو آمد به نزديك انبار مير * سرافراز سفاح روشنضمير
فرستاد لشكر ورا پيشباز * در انبار بردش به عزّ و به ناز
بيامد سرافراز پيش امام * بر او كرد مرد دلاور سلام
ابو جعفر آن روز آن جاى بود * براى سرافراز برپاى بود 45
بپرسيد ابو مسلمش نيك [ باز ] * به دو گفت سفاح گردنفراز
چرا سوى او نيكتر [ ننگرى ] * ره خدمت نامور نسپرى
ورا گفت بو مسلم بىقرين * [ بود ] اين زمان درخور آفرين
به جايى كه شعله زند آفتاب * ستاره نيايد يقين در حساب
در اين مجلس اى كامران حق توراست * نبايد سخن گفتن الا كه راست 50
ابو جعفر آن نيز در دل گرفت * به كوى جفا رفت و منزل گرفت
برون رفت بو مسلم نامدار * فرود آمد آنجا كه بودش قرار
چنين گفت جعفر به سفاح باز * كه زيرآور ، اين مرد را از فراز
ابو مسلم مروزى را بكش * به فرمان من باش و بازآر هش
كه ما را دلاور ، ندارد به كس * برش هست طاو [ و ] س همچون مگس 55
ورا داد سفاح سرور جواب * كه تو رشتهء كينه چندين متاب
اثرهاى خير ورا ياد كن * به دانش درون دل آباد كن
هامش
( 1 ) بر مسلم
( 2 ) تجلى
( 3 ) كرد