امير است و لشكركش و رزمساز * جهانگير و گردنافكن و سرفراز
. . . * بگيرد چو خرگوش گوش پلنگ
بپيچد به مردى ز گردون عنان * زند در دو چشم ستاره سنان
. . . * . . . چرخ گردنده را يار نيست
45 كرم در وجودش چو جان در تن است * ز ماه رخش آسمان روشن است
برآيد ، ببارد چو خورشيد و ابر * به عالم كه دارد ، چنين علم و صبر
هر آن بوم كاو پاى بر سر نهد * يقين خاك او بوى عنبر دهد
به آبى كه او بگذرد كامكار * شود سربهسر لؤلؤ شاهوار
به كوه ار كند چشم مهرش نظر * برون آيد از سنگ خارا گهر
50 مرادى كه رأيش كند خواستار * هماندم نهد دولتش در كنار
ز جودش ملوك جهان راست بهر * گداى درش پادشاهان دهر
چو شد دولتش يار و اقبال دوست * بدريد بر دشمنان مغز و پوست
از آن دشمنش سرنگون است و پست * كه دارد يكى تيغ بران به دست
ز فرمان او هركه پيچيد سر * نيابد دگر بر تن ، آن بدگهر
55 بدانديش او روز نيكى به خواب * مبيناد در سايه و آفتاب
خنك آنكه باشد به درگاه او * نظر مىكند روى چون ماه او
ببيند به يك روز رويش دوبار * به باغ دلش راحت آيد بهبار
ملازم بود بر درش همچو بخت * بيايد چو او برنشيند به تخت
مرا آرزو بود يك چندگاه * كه باشم به درگاه او سال و ماه
60 اگر مجلسش را نباشم نديم * چو دولت به درگاه باشم مقيم
بلى چرخ گردندهام پير كرد * به گردن درم سال زنجير كرد
به يكجاى بنشاند چرخم ز پاى * نجنبم ، مگر قطب گشتم ، ز جاى
چو بيدى شد [ آن ] سرو بالاى من * مزار چرند آب شد جاى من
مرا همنشين اين كتاب است و بس * كه دارد به گيتى چنين همنفس
65 نگويد سخن تا نپرسم از اوى * حريفى است خوشخلق بىگفتوگوى
چو شد مونس من به روز و به شب * به يادش از آن نوش بارم به لب
دريغا كه طبع جوان پير شد * به چشم اندرونم مژه تير شد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 308
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٣٠٨