سرافراز [ راه ] شبيخون گرفت * به شمشير كين خاك در خون گرفت
شب تيره همچون هزبر آمدند * به نزديكى دير صبر آمدند
سرافراز مروان در آن دير بود * خبر يافت آمد به بيرون چو دود
برآويخت با صالح نامدار * درآمد سپه از يمين و يسار
گرفتند آن قوم را در ميان * كشيدند خنجر خراسانيان 410
دلافروز صالح در آن كارزار * [ به ] مروان درآمد چو سوزندهنار
بزد تيغ ببريد از تن سرش * نگون شد به خاك اندرون پيكرش
بكشتند ياران او را تمام * رسيدند آن نامداران به كام
به قتل آمد آنكس كه بد لشكرش * بر عامر آورد صالح سرش
تنش را به نيل اندر انداختند * وز آن ديگران ، بازپرداختند 415
دو فرزند [ مروان ] بشد در گريز * در آن راه از چشمها اشكريز
يكى دخت مروان بد و مادرش * چو آمد چنان محنتى بر سرش
نشستند در كشتى مصر باز * برفتند سوى حبش همچو باز
سرانجام دل پر ز خون آمدند * ز كشتى و دريا برون آمدند
پياده نهادند سر سوى راه * سراسيمه رفتند زآنسان دو ماه 420
يكى روز قومى سياهان شوم * گرفتندشان اندرآن مرزوبوم
ببردند و چون برده بفروختند * چو شمع اندرآن غصه مىسوختند
نه فريادرس بود و نى دستگير * بماندند آن نامداران اسير
جز اين نيست آيين دهر دنى * همان به كه دل زاين جهان بركنى
نبندى درون را در اين دهر دون * كاز اينسان كند سرنگونت برون 425
به سه ماه بودند آن قوم شاه * نشسته به اقبال در پيشگاه
همان آخر ماه گشتند اسير * بماندند زآنسان به گُرم و زحير
سر مير مروان ببردند تيز * به نزديك سفاح دل پرستيز
نهادند درپيش آن نامدار * حديث سر ، اى خوشزبان گوش دار
زبانش بد افتاده بيرون ز كام * نگه كن سرانجام كار امام 430
يكى گربه آمد زبانش ببرد * به كار جهان دل نبايد سپرد
ز هجرت صد و سى و بر سر دو سال * فزونتر نبد رفته اى بىهمال
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 305
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٣٠٥