سخنهاى او هست يكسر مثل * نبودست مثلش به علم و عمل
يكى ديگرش نصر سيار « 1 » بود * كه پيرى دلافروز و هشيار بود 355
به زور و به دانش ، به مردى مناز * كه روزى نشيب است و روزى فراز
چنان سروران را به سستى راى * نكردست نسبت كسى ، هيچجاى
و ليكن چو اقبال برتافت روى * چه چاره كند مردم چارهجوى
چو بفكند طاو [ و ] س اقبال پر * نه مردى به كار آيد آنجا نه زر
كه نوشيد يك شربت از جام دهر * كه بازش ندادند ناكام زهر 360
كه را ديدهاى خرم از روزگار * كه درپى نشد خسته و سوگوار
كدامين سر و تاج ديدى و شاه * كه آخر نشد كمتر از خاك راه
بسى ديدهام در زمانه امير * يكى روز و ده روز ازآنپس اسير
هر آنگه كه ظالم شود شهريار * درخت اميدش نيايد بهبار
به عدل است بنياد شاهى بهجاى * به بد نيست سرو بزرگى بهپاى 365
چو عادل بود خسرو كامكار * برويد گل و لاله بر جاى خار
ز خاك [ سيه ] بردمد بوى مشك * به تو ميوهء تر دهد ، چوب خشك
شود خار و خون مثل خرما و شير * همان خاك تيره شود آبگير
به يك جا كند آبخور ميش و گرگ * به راحت بود خرد و خرم بزرگ
ز جور است بنياد شاهى خراب * ز عدل است تا زنده ماهى در آب 370
زوال آورد ظلم در ملك و مال * سر گردنان را كند پايمال
نبارد يكى قطره باران ز ابر * خورد آدمى را پلنگ و هزبر
برون نايد از كرم پيله حرير * به بستان درون ، خون شود جمله شير
رعيت شود عاجز از درد و رنج * نه لشكر بماند شهان را ، نه گنج
شنيدم من از كار نوشيروان * كز او آب عدل و كرم شد روان 375
يكى روز بد كرد [ ه ] عزم شكار * به پيرامنش لشكرى كامكار
يكى مرد را ديد چون پيل مست * به صحرا كلنگى گرفته به دست
به هرجا كه سوراخ موشى بديد * دلاور به نزديك آن مىدويد
هامش
( 1 ) نصر بن سيار نيز با او بود و در اين جنگ امتحانى نيكو داد ، همان ، 100 .