هلاكو بفرمود گفتا برو * بياور ز گردون گردان گرو
برو پيش مستعصم از گرد راه * بگويش كه فرزند در پيشگاه « 1 »
روان كن تو اندرحرم شاد باش * ز رنج و غم و محنت آزاد باش
280 سليمان شد ، اين با خليفه بگفت * بفرمود با پور او از نهفت
برون آمد و شد به درگاه شاه * سليمان برون برد يكسر سپاه
سپاهى به بغداد يك تن نماند * اگر ماند پنهان شده ، خون فشاند
دواتى همان روز كامد برون * سونجاق از او بود دل پر ز خون
بفرمود از او بازپرداختن * نگونش به جايى درانداختن
285 دوم روز كآمد سليمان بهدر * به بادش بدادند شد پىسپر
همان پور آن سرور خويشكام * كه بر جم شهش ( ؟ ) بد پدر كرده نام
بكشتند با آن سران سربهسر * كسى را نبودست از آن [ خبر ]
سليمان يكى مرد بد پاكزاد * هنرمند و پردانش و دينوداد
روان خاطرى داشت مانند آب * سؤال ورا كس ندادى جواب
290 بسى داشت از كار شاهان به ياد * چو روزش درآمد . . .
به موصل فرستاد شاه زمن * به نزديك لؤلؤ اسيران دو تن
اگر بخردى پند از اينجاى گير * ز باد هوا ، دهر چون ناى گير
مراعى شرف ( ؟ ) آنكه در كار بود * شهاب ( ؟ ) او كه از . . .
به لابه زبان را بياراستند * ز شاه جهانبان امان خواستند
295 به جان ز انجل ايشان امان يافتند * به رفتن « 2 » برش تيز بشتافتند
برفتند بيرون ، جگر پر [ ز ] سوز * كسانىكه بودند [ گيتىفروز ]
ببردند شحنه سوى خان « 3 » خويش * خريدند يكسر به زر جان خويش
دگر دانشومند ما اركون ( ؟ ) * ز بغداد رفتند يكيك برون
[ ز بغداد ] يك نيمه مردم نماند * بر آن ماندگان آسمان خون فشاند « 4 »
300 از آن كار مستعصم آگاه شد * سراسيمه از بخت گمراه شد
چو دانست دانا كه كارى نماند * گل دولتش را بهارى نماند
هامش
( 1 ) را پيش و تباه
( 2 ) برفتند
( 3 ) خيل
( 4 ) ماند