همه مردمان را بريدند سر * فكند [ ند ] در آب و شد پىسپر
سلاح و سلبشان ببردند تيز * به درگاه شاه جهان پرستيز
از آن فتح دلشاد شد شهريار * همىگفت . . .
چو بغداد بگرفت شاه جهان * بفرمود تا مهتران و مهان 255
بكردند ديوار باره خراب * / روان خون مردم همىشد چو آب / « 1 »
/ سوغونجاق پردانش و تيزوير / * برون آمد از شهر حالى وزير
برفتند از راه نزديك شاه * ستادند يكسر بر بارگاه
وزير اينچنين گفت با شهريار * كه چون شد شما را خداوند يار
گرفتى تو اين شهر انبوه را * برون كن [ ز دل رنج ] و اندوه را 260
در اين شهر هستند ميران به جاى * سپاهى به نزديك ايشان بهپاى
نيايند در دام خسرو به زور * پديد آيد از هر كران شروشور
به نرمى تو آن قوم را رام كن * ز من بشنو اى شاه و آرام « 2 » كن
به هريك رسولى فرست از نهان * به دام اندر آور سران [ و ] مهان
به آسانى آن قوم را پست كن * به خدعه بدانديش را مست كن 265
چو بشنيد از او اين پسند آمدش * سخنهاى او سودمند آمدش
فرستاد نزد دواتى پيام * كه شمشير كين ماند اندر نيام
به ايلى برون آى اگر بخردى * به دانش توان بست دست بدى
چو بشنيد آن مرد ريزندهخون * ز شهر اندرآمد خرامان [ برون ]
رسولى دگر شاه فرخ [ نژاد ] * فرستاد پيش سليمان چو باد 270
كه برخيز و بنشين و بيرون خرام * مگر تيغ ما بر تو گردد حرام
به ما داد دارنده ملك جهان * نشايد ز خورشيد . . .
سليمان شه برجمى ( ؟ ) شد برون * دل و ديده مانند درياى خون
چو آمد به درگاه گردونپناه * فرستاد پيغام نزديك شاه
كه اى شه فراخ است ميدان من * . . . 275
روم گر بگويى برون آورم * فلك را برت سرنگون آورم
هامش
( 1 ) در متن اين مصراع ، مصراع اول بيت بعد است .
( 2 ) درانام