خداوند دارنده يار من است * ربودن سر خصم كار من است
تو خفتى و ماييم بيداربخت * كه باشد جز از [ ما ] سزاوار تخت
چو من بگذرانم سپه را ز آب * درآيى تو اى نامبرده ز خواب
75 بشد درمكى ( ؟ ) دل پر از رنج و درد * به نزد وزير اين سخن ياد كرد
دگربار او را فرستاد باز * به نزديك انجل ، شه سرفراز
نشد عذر مقبول نزديك شاه * درآورد بغداد را در گناه
سه نوبت بيامد برش درمكى * نيامد به كارش در ، آن زيركى
ز درگاه نوميد گرديد باز * به نزد وزير آمد آن سرفراز
80 به دو گفت كاى مرد يزدانپرست * يقين دان كه شد كار مروان ز دست
همىآيد اكنون سپاهى گران * سيه شد جهان از كران تا كران
بفرمود تا ابن جوزى چو تير * رود نزد آن خسرو شيرگير
بيامد شتر بود با او هزار * خورش بود بر اشتران كرده بار
سخن گفت بسيار سودش نبود * دگرگونه بد راز چرخ كبود
85 شرف حجت دين دژم بازگشت * دل نامور با غم انباز گشت
هلاكو ز همدان برآشفت كار * بشد اندرآن مدتى روزگار
كه از جمله عالم سپه خواند پيش * چو دريا بجنبيد از جاى خويش
به بغداد شد ماه شوال بود * به آيين تركان سر سال بود
ز ششصد « 1 » گذر كرده پنجاه و پنج * مزاج جهان منحرف شد ز رنج
90 بفرمود انجل سونجاق « 2 » را * همان نامور گرد ياساق را
دگر بايجو مير خيل تتار * كه چون او نبد مرد در كارزار
برفتند بر راه موصل سه مير * ببردند لشكر پى داروگير
فدوسون ( ؟ ) روان كرد بر ميمنه * ز پى درهمى رفت رخت و بنه
روان كرد خيلى پر از كين و زور * به راه دقوق آمد و شهر زور
سوى ميسره ايلكاى و قباى ( ؟ ) * برفتند و بنهاده بر چرخ پاى
95 به راه بياس و كرت آن دو مير * برفتند با گرز و شمشير و تير
هامش
( 1 ) هجرت
( 2 ) در برخى جاها سوغونجاق و در مواردى سونجاق آمده است .