به رفتن به فرزند خود داد جاى * بياراست گيتى به روى و به راى
چو ما باز ازاينروى آب آمديم * به قصد عدو كامياب آمديم
چو من سوى [ همدان ] شدم كامكار * فرستادم از ره به نزدت سوار
25 كه گر [ ايل مايى ] روان [ كن ] سپاه * بَرِ ما بارى بدين بارگاه
نكردى به فرمان ما هيچ كار * گرفتيم بىسعى تو اين ديار
كنون كار اين . . . شد تمام * مكن توسنى بيشازاين ، باش رام
چو من با سپاه اندر آيم ز جاى * نه بغداد ماند ، نه كشور خداى
وزير اين سخن با خليفه بگفت * برون كرد راز نهان از نهفت
30 خليفه به دو گفت تدبير چيست * در اين كار با ما بگو يار كيست
وزير سرافراز گفت اى امير * به زر كار خود راست كن همچو تير
در گنج بگشاى و زر برشمار * برآميز با لؤلؤ شاهوار
هزار اشتر سرخمو بار كن * همه بارشان دُر و دينار كن
هزار استر گامزن جامهبار * ببايد ، مگر سربهسر زرنگار
35 كنيز سمنبوى بايد هزار * غلام نكوروى با گوشوار
همان اسب تازى هزار دگر * براى اميران كلاه و كمر
پى [ با ] نوانش گهرهاى نغز * سخن بشنو از بندهء پاكمغز
به جوهر شود دشمن اى شاه ، دوست * از اينجا پديد آيد از مغز ، پوست
به دو گفت مستعصم پاكراى * كه رو گنج دربسته را برگشاى
40 برونآر هرچه به كار آيدت * [ مگر ] باغ شادى بهبار « 1 » آيدت
وزير سرافراز شد سوى « 2 » گنج * بپرداخت گنجى پى دفع رنج
دواتى از آن كار آگاه شد * ز بخت بد خويش گمراه شد
بخواند از ره خشم بيداد را * بر « 3 » خويش تركان بغداد را
بگفت آن حكايت به تركان ز خشم * سراسيمه شد مردم تنگچشم
45 بگفتند بنگر به كار وزير * كه با ما چه مىسازد از داروگير
به زر خويشتن را كند رستگار * بدان تا برآرد ز تركان دمار
هامش
( 1 ) ساز
( 2 ) سوء
( 3 ) بد