بيامد برآويخت با يسر مرد * برآورد از نامبردار گرد
سرش را به خنجر ز تن دور كرد * [ چراغ ] دل خصم بىنور كرد
گرفت آن بروبوم را سربهسر * فرستاد مردى چو مرغى بپر
به بو مسلم آورد مژده ز راه * بشارت زد آن نامور در سپاه 350
نشان ظفر ديد ، شد شاد مير * رخش گشت [ حالى چو ] بدر منير
فرستاده را نامور مژده داد * خداوند را آفرين كرد ياد
به مرو اندرون نصر پردرد « 1 » شد * ز غم آفتاب رخش زرد شد
گزين كرد ده مرد داننده زود * كه هريك از آن قوم خواننده بود
سر ملحدان بود خورشاه « 2 » نام * به ميمون درش بود جاه و مقام 355
هلاكو چو آمد به زير حصار * درآمد سپاه از يمين و يسار
بر آن قلعه بد نامبرده نصير * سرافراز و پردانش و تيزوير
به هر دانش و علم بىمثل و يار * هنرپرور و فاضل و نامدار
بد آن [ نامبردار ] از شهر طوس * نظيرش نبد از ختن تا به روس
نماينده دانا به خورشاه گفت * كه بيرون كنم با تو راز نهفت 360
من امروز كردم شمار سپهر * ز تأثير كيوان و بهرام و مهر
فلك با شما كينه دارد نهان * بدين شاه خواهد سپردن جهان
اگر قلعه بسپارى اى نامدار * شوى معتبر پيش اين نامدار
بمانى تو اندر [ سپنجى ] سراى * بدين زودى اندر نيايى ز پاى
وگر [ ز آنچه ] گفتم بتابى تو سر * ز پاى اندر آيى شوى پىسپر 365
به دو گفت خورشاه كاى بىنظير * تو رو پيش اين خسرو شيرگير
اماننامه بستان و برگرد زود * به بالا بيا پيش من همچو دود
كه من تا به بالا نيايم دگر * وگر چند هستم پر از خون جگر
بيايم هماندم ز بالا به زير * به نزديك اين شهريار دلير
هامش
( 1 ) برورده
( 2 ) چون علاء الدين از مسند حكومت به زاويهء لحد انتقال نمود ، ركن الدين خورشاه در الموت پادشاه شد ، حبيب السير ، 2 / 477 .