370 بيامد به نزديك انجل به زير « 1 » * سخن گفت با شاه دانشپذير
كه خورشاه را با تو كرديم ايل * خداوند مازندرانت وكيل
بفرماى فرمان نبشتن به فال * مزين به نام تو و نقش آل
نبشتند فرمان و كردند نقش * به آل و به نام شه تاجبخش
ببردند فرمان و آمد به زير * ببوسيد دست جهاندار ، شير
375 به ذالحجه بود اين سخن گوش دار * ز ششصد گذر كرده پنجاه و چار
بكردند آن قلعهها را خراب * فكندند خاك و گلش را در آب
مغل دخترى را به خورشاه داد * بر خويشتن هر دمش راه داد
يكى روز گفتا به قاآن خرام * به درگاه آن شاه رو شادكام
چو برگردى اين بوم و برزن توراست * هم اندر زمان كار او كرد راست
380 روان كرد خورشاه را در زمان * بدادند او را به ره بر امان
چو بادش به شام و [ ختن ] تاختند * در آن راه نرد دغل باختند
نخوردى ، مگر بر فرس نان و آب * نكردى مگر بر سر اسب « 2 » خواب
چنان شد كه تاب و توانش نماند * همان مغز و از استخوانش نماند
ز اسب اندر افتاد ناگه بمرد * روان را به دوزخ به . . . سپرد
385 جهاندار انجل در آن بوموبر * دل ملحدان كرد زيروزبر
ببريد بيخ گروه پليد * كه بودند قفل بلا را كليد
ببريد بيخ فساد از جهان * به خاك اندرون كرد فتنه نهان
يكى زنده زآن قوم بدرگ نماند * زنان را بكشتند و كودك نماند
زمين از بد ملحدان پاك شد * به جام اندرون زهر ترياك شد
390 هزار آفرين بر چنان شاه باد * ز دانش بر از گنبد ماه باد
چو شد فارغ از قتل آن قوم شاه * نهاد از بر تاج خورشيد گاه
به انبارها سيم و زر جمع كرد * به قاآن فرستاد [ آن ] مال مرد
از آن فتح و نصرت ورا مرو داد * ز كردار او عالمى گشت شاد
هامش
( 1 ) در متن ، الجن آمده ولى به احتمال بسيار بايد انجل باشد : الغو نيز به اتفاق انجل بن قراجار نويان كه امير الامرايش بود روى به ميدان نبرد آورد ، حبيب السير ، 3 / 82 .
( 2 ) اب