يزيد دلاور بدان مير گفت * كه راز دل از تو نخواهم نهفت
منم بندهء نصر سيار مير * شدم در كف چاكرانت اسير
[ بمان ] تا شوم پيش سيار من * به جان باشم آنجا تو را يار من
325 بگويم [ ز تو ] هرچه ديدم به نصر * [ تويى مهتر ] نامداران عصر
از آنجا فرستم به نزدت خبر * كنم دشمنان تو را پى سپر
رها كرد از آن نامبردار دست * بيامد بر نصر چون پيل مست
بپرسيد « 1 » از او نصر سر برفراشت * كه آن مير دست از تو چون بازداشت
يزيد اينچنين داد او را جواب * كه تا بر تو حجت كند كامياب
330 مرا آن سرافراز سوگند داد * كه گويم به تو آنچه دارم « 2 » به ياد
از آن مذهب و كار ، اين قوم نو * بخواهند بردن « 3 » ز عالم گرو
به دو گفت سيار برگوى زود * كه خواهند گوى بزرگى ربود
همه مردماناند بابرگوساز * شب تيره تا روز اندر نماز
ز يزدان به يك ساعت اى پاكزاد * بيارند صد بار افزون به ياد
335 سوى آل عباس دعوت كنند * همان عهد و پيمان خود نشكنند
بهزودى شوند آن سران آشكار * خليفه پديد آيد اى نامدار
ز مروانيان كس نماند بهجاى * درآيند [ آن ] سرفرازان ز پاى
ز بو مسلم اين اولين فتح بود * در نصرت از آسمان مىگشود
كنون گوش كن قصهء مرد زود * به يزدان فرست از دل و جان درود
340 بدانجاى بد « 4 » داعى خويشكام * ورا حازم [ نامبردار ] نام
در آن بوم [ بد ] مهترى جنگجوى * توانا و دانا و باآبروى
پدر نام او يسر حومر ( ؟ ) نهاد * بدان بوموبر آتش اندر نهاد
نبد مرد او حازم ، اندر نبرد * فرستاد مردى چو باد و چو گرد
ز بو مسلم نامور بار خواست * ز دست بدانديش زنهار خواست
345 به نزدش فرستاد خيلى بدر * ميان اندرون نامدار يسر ( ؟ )
كه نصر بن صالح ورا نام بود * به مردى فزونتر ز بهرام بود
هامش
( 1 ) ببوسيد
( 2 ) دادم
( 3 ) بردند
( 4 ) بر