يكى را از آن خونيان يافتند * چو بسيار هر جاى بشتافتند
بدانديش فرزند حجاج بود * كه چون او نبد زير چرخ كبود 75
بكشتند او را غلامان مير * به تيغ و به نيزه ، به گرز و به تير
وز آنجا غلامان خاص وليد * برفتند تازان به گور يزيد
ورا بركشيدند از خاك ، خشك * همىآمد از قالبش بوى مشك
ببردند ، چون فتنه انگيختند * نگونش ز دارى درآويختند
فرستاد مروان به زندان درون * كه آرند از آنجا يكى را برون 80
كه تا بازپرسد ز كار حكم * كه چون كشته شد اندر آن درد و غم
دو تن را ببردند نزديك مير * كه بودند پردانش و بىنظير
يكى زآن دو بد بو محمد به نام * كه از نسل سفيان « 1 » بد آن خويشكام
دوم بود عبد اللّه بن يزيد * كه بابش معاويه « 2 » آمد پديد
چو رفتند نزديك مروان خام * بكردند بر وى به ميرى سلام 85
بدان هر دو تن داد مروان جواب * كه نتوان سخن گفت الا صواب
شما را بخواندم بدين كار من * بدان خواندهام اندر اين كار من
كه تا بازپرسم ز احوال كار * كه چون كشته گشتند آن هر دو يار « 3 »
حكم را كه كشت ، آن دگر را كه بست * چه گفتند آن هر دو بنماى دست
به دو بو محمد چنين گفت باز * كه اى مهربان مير سر بر فراز 90
چو آمد ز تو سوى زندان خبر * كه گشت از تو آن قوم زير و زبر
بريدند آن هر دو از جان اميد * به لرزه فتادند مانند بيد
حكم با برادر چنين گفت باز * كه شد چنگ اقبال هر دوز ساز
بخواهند ما را در اين بند كشت * چو ديدند آن روزگار درشت
خلافت پس از ما به مروان رسيد * سر امتش « 4 » تا به كيوان رسيد 95
گرفتند ما را بدين بر گواه * بگفتند شعرى به رسم و به راه
نبشتيم ، اينك به دست من است * چو خورشيد بر آسمان روشن است
فروخواند بر جاى نه بيت بود * شنيدند مردان كارآزمود
هامش
( 1 ) سفين
( 2 ) عبد اللّه بن يزيد بن معاويه
( 3 ) تن
( 4 ) سر را تنش