طلب كرد حالى يكى ترجمان * جوانى دلافروز و نيكوگمان
از آن زن كه بد نامبردار عصر * به دانش بپرسيد فرزانه نصر
ز شاه و ز تركان آن بوموبر * جوابش بگفت آن زن نامور
سخنهاى زيبا همىگفت زن * به انديشه بود و به رنج و حزن « 1 »
چنين گفت نصر ، آن سر « 2 » سركشان * كه هرگز نديدم زنى زاين نشان 40
حديثش بهجز حكمت و پند نيست * بديدم ، نظيرش خردمند « 3 » نيست
ببايد سخنهاى اين زن نبشت * به خطى روان و مبرهن نبشت
در آندم كه اندر سخن بود زن * درآمد جوانى بر آن انجمن
باستاد نزديك نصر آن جوان * بپرسيد ازاو مهتر بانوان
بگفتند فرزند مير است ، گفت * كه از مشك [ تر ] هيچ نتوان نهفت 45
نماند به كس جز به فرخنده باب * چنين نامدى مهترى كامياب
كه فرزند باشد به شكل پدر * بنازد پدر هم بدينسان پسر
به زن گفت نصر اين پسر سرور است * پس از من وليعهد نامآور است
به دو گفت زن اين سخن خود مگوى * نگه دار نزد سران آبروى
كه بسيار ديدم امير و امام * كه از پس نشد پور او شادكام 50
به انديشه بايد ، سخن سنج راست * از اين شيوه گفتن حكايت خطاست
يكى ديگر آيد پس از تو پديد * كه باشد بر اين قفل بسته كليد
در اين بود كآمد جوانى چو ماه * لبى خشك و خندان و ريش سياه
بپرسيد از او هم زن نازنين * جوابش چنين داد مرد امين
كه باب ورا قيتبه نام بود * امين عرب مهتر شام بود 55
در اين بوموبر مدتى شهريار * بدانست او را زن نامدار
چنين گفت با نصر سيار مير * زن نامبردار دانشپذير
كزاين زودتر كس نيارد گواه * كه آورد يزدان بر من ز راه
اگر خود به ميراث بودى زمين * به تو كى رسيدى بزرگى از اين
به دو گفت سرور سخنهاى تو * كه گويد زبان شكرخاى تو 60
هامش
( 1 ) خون
( 2 ) بر
( 3 ) خردم