تخطي إلى المحتوى الرئيسي

وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
صاحبديوان بوده است . بعد علما مىفرستند نزد حاجى نصير الملك و قوام الملك كه " خوب به عرض رعاياى فارس رسيدگى كرديد و كار به اين‌جا رسيده مردم دست از ما برنمىدارند ، شما سندى پا به مهر كه جناب صاحبديوان و خودتان مهر كرده بدهيد كه ديگر اذيتى به خلق نرسانيد و نان را هم حكم كنيد كه ارزان بفروشند ما مردم را اطمينان داده متفرق مىكنيم " . ايشان هم سند پا به مهر نوشته براى علما فرستادند . ولى تا الان كه صبح يكشنبه پانزدهم است خلق به همان ازدحام در مسجد نو و شاه چراغ هستند . ديگر آنكه حضرات بلوايى صبح روز شانزدهم شوال با حاجى سيد على اكبر ، از شاه چراغ رفتند به مدرسهء خان ، آقا شيخ محمد حسين از ترس خودش فرار كرده رفته به منزلش . حاجى نصير الملك همان صبح رفت در مدرسه بلكه آنها را متفرق كند ، فحش زيادى به او دادند ، از مدرسه فرارا مراجعت كرد . جناب صاحبديوان هم در همان روز طرف عصرى از دلگشا با تفنگچى و سوار و سرباز آمد در ارگ ولى اطراف ارگ تمام تفنگچى و سرباز گذاردند و توپها را كشيدند در ميدان حاضر كردند ، از بلوك به قدر هزار نفر تفنگچى خواسته بودند ، آنها هم رسيدند كه تمام برجها و ديوارها تفنگچى نشست . تلگراف زياد متصل از حضرت و الا مىرسيد براى جناب صاحبديوان و علما و مخلوق شهر تمام مبنى بر نصايح و اميدوارى و سخت و سياست ، پى در پى براى حاجى سيد على اكبر مىفرستادند . هيچكدام را به گوش شنوا قبول نمىكرد تا اينكه دو سه تلگراف التفات‌آميز به جهت اهالى شهر و حاجى سيد على اكبر رسيد به توسط آقا ميرزا هدايت الله پيشنماز و شيخ على ميرزا كه از معارف فارس است . براى حاجى سيد على اكبر فرستادند . هنوز تلگراف را نخوانده ، خلق آنها را فحش زيادى داده از مدرسه بيرون كردند . آقا ميرزا هدايت الله را اذيت زياد كردند . آمدند به جناب صاحبديوان عرض كردند . خيال دارند اگر خلق متفرق نشوند ، توپ و سرباز فرستاده مدرسه را بكوبند و مردم را گرفته تنبيه و سياست كنند و حاجى سيد على اكبر را هم گرفته مغلولا به اصفهان بفرستند . ديگر آنكه روز شانزدهم شوال باز خلق به همان حالت روز قبل باقى هستند ، جناب صاحبديوان چهارده نفر از علما را حاضر كرده كه حجت بر حاجى سيد على اكبر و خلق تمام كنند و آدمى بفرستند نزد آنها كه اگر تا فلان ساعت از هم متفرق نشويد و سيد به خانهء خود نرفت ، خون همگى مباح است . همه علما مهر كرده براى سيد و خلق فرستادند . باز مردم قبول نكردند . قرار گذاردند كه اگر تا صبح هفدهم متفرق نشوند اين كار را بكنند ، توپ به مدرسه ببندند . درين روز هم باز از جانب حضرت و الا تلگرافهاى سخت و اميدوارى هر دو براى مردم و جناب صاحبديوان مىرسيد . هرچه مىفرستادند پيش سيد اجابت نمىكرد چون سيد تنها مانده بود و خودش و خلق هم عاجز شده بودند ، از محترمين قوام الملك و خود حاجى نصير الملك پسر سيد را پنهانى ديدند و صد تومان به او وعده دادند كه اگر پدرت را از مدرسه بيرون بردى به تو خواهيم داد ، كه داخل خلق نباشد ، آنوقت ما دانيم و مردم . پسر سيد قبول كرده كه شب پدرش را از ميان خلق بيرون ببرد . در همان شب تلگرافى از حضرت و الا رسيد به جهت سيد كه " مردم را متفرق كن و خودت هم به