بسته است ، شب و روز درب دكان خبازان ازدحام زيادى است ، هرچه جناب صاحبديوان ميخواهد نظمى در عمل خبازان بدهد چون ميل قوام الملك نيست منظم نميشود .
ديگر آنكه تا به حال كه چهار ماه از سال گذشته است قرارى در هيچكارى داده نشده بيرونها هم بواسطهء اغتشاش در شهر خيلى بىنظم و مغشوش است ، دزدى زياد مىشود بلكه خرمنها را بغارت مىبرند .
ديگر آنكه از قوام الملك تمسك ابوابجمعيهاى او را خواستهاند ، جواب داده است " من كه مقصر ديوانم عاملى لازم ندارم و عاملى نخواهم كرد " . اكنون ميانهء جناب صاحبديوان و قوام الملك عداوت كلى است .
ديگر آنكه تلگرافى از جانب امين السلطان به جهت جناب صاحبديوان رسيده كه صورت آن تلگراف بعينه در اين ورقه ثبت گرديد " خدمت جناب جلالتمآب صاحبديوان دام اقباله العالى ، تلگراف جنابعالى رسيد و از عرض لحاظ مرحمت اثر ملوكانه روحنافداه گذشت و مقارن اين حال نوشتهجات حضرت و الا و سوال و جواب كتابى و تلگرافى جنابعالى را كه خدمت حضرت و الا از مؤسسين اين فتنه و فساد و محركين سفيه اين اوضاع كرده بوديد همگى از خاك پاى بيضا ضياى مبارك معلوم و مشهود گرديد ، خاطر مهر مظاهر اقدس ملوكانه از وضع دولتخواهى و خدمتگزارى جنابعالى مطلع و مستحضر گرديده فوق الغايه اظهار مرحمت و عنايت فرمودند ، يك ثوب سردارى ترمهء شمسهء مرصع بسيار اعلى براى سركار نواب اشرف و الا جلال الدوله و يك ثوب سردارى ترمهء شمسهء مرصع خيلى ممتاز برسم خلعت براى جنابعالى بتوسط معتمد السلطان جلال الملك مرحمت و عنايت فرموده مقرر داشتند ارادتمند اين فقره را ابلاغ نمايد كه بر حسب العرض و استدعاى حضرت اشرف و الا ظل السلطان و جنابعالى و جناب امام جمعه و ديگر آقايان و سلامتى از تقصير اين دفعهء فارسيها گذشت فرمودند ، درصد كشتن و بستن آنها برنيامديم ولى به ارواح شاه مغفور و خاقان مبرور و شاه شهيد و به تاج و تخت خودم آنكه اگر يكمرتبهء ديگر از حالا تا پنجاه سال ديگر از اين مردم اينطور حركات زشت ناشى شود ديگر ملاحظه و اغماض نمىفرماييم و توسط احدى را قبول نمىكنيم و تمام فارس را قتل عام فرموده ديارى از آنها باقى نمىگذاريم . جنابعالى فرمايش قضاغايش ملوكانه و اوامر عليهء قدسيه را به عموم علما و سادات و عمال و ضباط و كارگزاران امور ديوانى فارس تبليغ فرماييد ، منحصرا در كمال استقلال به انتظام امر ولايتى و آسودگى رعيت بپردازند . امين السلطان " . نسخههاى چند به بيرونها و اطراف فرستادند و در مساجد خواندند .
ديگر آنكه از وقتى كه حكم شده نان را يكمن يازده شاهى بفروشند به كلى نان عايد خلق نميشد ، حالا قرار گذاردهاند يكمن يه عباسى بفروشند باز بطريق سابق است .
ديگر آنكه دو نفر خباز را بواسطهء اينكه نان را يكمن سيزده شاهى فروخته بودند حكومت آنها را گرفتند گوش بريده و مهار كرده در بازارها گردانيدند ، هر دكانى ده شاهى از مردم گرفتند ، خانهء يكى از خبازان را خراب كردند .
ديگر آنكه مقرب الخاقان ميرزا حسين خان مؤتمن الملك در دلگشا نقل مكان كرده بود كه برود
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 268
مساهمون: على اكبر سعيدى سيرجانى
ص٢٦٨