ايرانى با تلگراف كرده يا نكرده ، مردم بلوايى جواب مطالبه كرده بودند . سرتيپ به درشتى و هرزگى جواب به مردم مىدهد كه خلق از زن و مرد مىريزند درهاى ارسى و اسباب تلگراف را خرد كرده و مىشكنند ، يك نفر از تلگرافچىهاى ايرانى را زياد مىزنند . سرتيپ تلگراف فرارا به اطاق تلگرافخانه انگليس مىرود ، عقب او مىروند ، چند سنگ به اطاق و پنجره مىزنند و مىشكنند .
سرتيپ را رئيس تلگرافخانه انگليس از در خارج بيرون مىكند . حاجى نصير الملك هم در تلگرافخانه ، حضورى با حضرت و الا ظل السلطان سوال و جواب مىكرده ، او را خواسته بودند بزنند ، فرار كرده در قهوهخانه تلگرافخانه پنهان مىشود ، جانى از دست خلق به سلامت بدر مىبرد .
بعد مخلوق مىروند ، درب اطاق انگليسها به تلگرافچيان انگليسى مىگويند كه مطلب ما را تلگراف مىكنيد يا خير ؟ جواب مىدهند اگر رئيس اذن بدهد مضايقه نداريم . از ترس خيلى به آرامى جواب و سوال مىكنند بعد حضرات تماما ميروند در مسجد وكيل ، قريب به غروب باز جمعى كه به قدر پانصد ششصد نفر بودند ميروند درب منزل وكيل الدوله انگليس با نوشتهاى از حاجى سيد على اكبر بدين مضمون كه تلگراف مردم را به قبلهء عالم مىكنى يا خير ؟ . مشار اليه جواب مىدهد از خوف خود كه مىفرستم نزد رئيس تلگرافخانه اگر قبول كرد مطلب شما را مىگوييم " . فورا اطلاع به رئيس تلگراف مىدهد ، رئيس تلگراف مىآيد به منزل مشار اليه محض حفظ جان مطلب را قبول كرده از مردم گرفته ، مردم رفتند . تلگراف به خاكپاى اعليحضرت همايونى بدين مضمون كرده بودند كه " ما شاهزاده جلال الدوله را مىخواهيم ولى جناب صاحبديوان را نمىخواهيم از جان خود سير شدهايم " . چون جناب صاحبديوان و حاجى نصير الملك و قوام الملك و مؤتمن الملك و تمام بستگان ايشان از اقارب و غيره به دلگشا رفته بودند به جهت حراست و محافظت خودشان ، سواى اهل شورش و اهل شهر كسى در شهر نبود . صبح شنبه چهاردهم حاجى نصير الملك و قوام الملك با سرباز و سوار از دلگشا آمدند به شهر ، در ميدان توپخانه در سردر نشستند كه اگر از اهل شهر به اطراف ارگ و غيره ، بخواهند دستاندازى بكنند نگذارند . اهل شهر بىخيال به آقا سيد محمد على مجتهد به قدر پانصد نفرى از مسجد وكيل به جهت مطالبه جواب تلگراف خود مىآيند در ميدان توپخانه كه بيايند به تلگرافخانه . چند نفرى شمشير و غداره داشتند ، زياد هاى و هو مىكنند .
قوام الملك باغواى سرتيپ تلگرافخانه حكم شليك مىدهد ، سربازها كه فشنگ نداشتند ، از نوكران خودش و سوار بهارلو ، اهل شهر بيچاره را به گلوله مىزنند . هشت نفر از مرد و زن و طفل مقتول و چند نفر زخمى مىشوند ، بيچارههاى بىگناه را مقتول و مجروح مىسازند كه رفع اتهام از خود بكنند . اهل شهر تماما مراجعت در مسجد وكيل مىكنند ، علما را برداشته مىروند از مسجد وكيل به شاه چراغ و مسجد نو مىبرند . جمعيتى گشته شخص سيدى را برداشته به باغ شيخ كه منزل رئيس تلگرافخانه انگليس است مىبرند . معلوم است تلگرافخانه و رئيس تلگرافخانه چه چاره مىتواند كه در حق اين بيچارگان نمايد . مدتى معطل شده مراجعت مىكنند . جناب صاحب ديوان متصل شكايت از اهالى خلق شيراز و علما و خدمت حضرت و الا كرده است . ايشان هم بسيار متغير شدهاند و جواب دادهاند كه " چهار فوج سرباز و هشتصد نفر سوار حاضر است معجلا مىفرستم و خود هم از عقب آنها بچاپارى مىآيم تمام را قتل عام خواهم كرد " . ولى اين تلگراف به دستور العمل جناب
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 265
مساهمون: على اكبر سعيدى سيرجانى
ص٢٦٥