و مراجعت نمايند . ديگر آنكه حضرت و الا ظل السلطان بر سر تفاوت جيرهء افواج به جناب صاحب ديوان در تلگراف به قدر هزار كلمه تغير و بدحرفى كردهاند ، از اين فقره جناب صاحب ديوان زياد اوقات تلخ هستند .
ديگر آنكه نزاعى ميانهء حضرات قلاتى و ايلخانى قشقايى بر سرحد و سامان تل و ماهور فلات و گوديان بود جناب امام جمعه با ايلخانى رفتند به گوديان ، ميانه را اصلاح داده نصف از ماهور را براى ايلخانى و نصف براى حضرات قلاتى قرارداد نوشته فيما بين داده شد كه من بعد گفتگو نباشد .
ديگر آنكه چند روز است كه جناب جلالت مآب صاحب ديوان به بلوك سياخ خدمت نواب و الا جلال الدوله رفتهاند ، از آنجا به جوشك و قلات ميروند .
ديگر آنكه در شب چهارشنبه بيست و هشتم ماه شوال شخص سيد درويشى را كه از اهل تبريز و غريب اين بلد بوده در قبرستان دار السلب كشته بعد از كشتن دماغ و لب او را بريده و برهنهاش نموده در چاهى انداخته بودند ، على الصباح دلو آبى از آن چاه كشيده ، آب خون آلود بوده و در آن موضع هم خون زيادى ريخته بوده است ، معلوم شده كه كشتهاى در چاه انداختهاند .
مقنى مىرود در آن چاه ، نعش كشته را بيرون آورده . مقدمه را به مقرب الخاقان محمد رضا خان قوام الملك عارض مىشود ، معزى اليه حاجى آقا جان فراشباشى خود را با دو دهه فراش مأمور مىكند كه تفحص و جستجو نماييد ببينيد اين شخص را كى كشته و قاتل را بدست بياوريد .
فراشباشى با دو فراش از صبح تا شام در شهر شيراز و در قبرستان گردش و كاوش نمودهاند ، بعضيها را در بيرون و در شهر گرفته مبالغى تنخواه از آنها گرفته و رها نمودند ، تا اينكه به قرينه و شهادت بعضى كه ديده بودند اين شخص مقتول با دو نفر ديگر عبد الحسين نامى و شخص سيدى ميرزا على نام روز قبل در قهوهخانههاى حوالى قبرستان اين سه نفر تا دو ساعت از شب چهارشنبه گذشته با هم بودند و با هم مراجعت به شهر كردهاند فراشباشى و فراشان ريختند در خانهء عبد الحسين نام و او را گرفته هرچه از او احوال پرسيدهاند همه را انكار نموده است ، دو سه روز هرچه چوب به او زده و داغش كردهاند ابدا بروز نداده است ، بعد از سه روز ديگر ميرزا على نام سيد را مىگيرند ، چوبش مىزنند داغى در آتش مىگذارند كه او را هم داغ نمايند ، سيد مىگويد " داغم نكنيد و تعهد هم بكنيد كه مرا نكشيد تا من بيان واقع و حقيقت را راست بگويم " . سيد روبروى عبد الحسين مىگويد " در شب چهارشنبه ما دو نفر با مقتول سه نفرى در قهوهخانههاى قبرستان دار السلب بوديم تا دو ساعت از شب گذشته مراجعت به شهر ، در قبرستان عبد الحسين نان و كبابى و روغن بنگى همراه داشت ، بنگ را آلوده به كباب كرد ، نان و كبابى داد به شخص مقتول خورد بيهوش شد ، اول دو سه زخم به او زده بيجانش كرده به من گفت دو پاى او را بگير . گرفتم ، سر او را بريده ، دماغ و دو لب او را بريده برهنهاش كرده در چاه انداخته " . بعد از اين اقرار در حضور قوام الملك عبد الحسين با سيد مدعى يكديگر شده ، عبد الحسين مذكور نموده " من دو پاى او را گرفتم و سيد سر او را گرفته " .
سيد مذكور نموده " من دو پاى او را گرفتم و عبد الحسين سر او را بريد " . و نيز سيد سبب اين
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: على اكبر سعيدى سيرجانى
ص٢٢٣