فرستاد كه عزيمت روم دارم بگو تا پولها ببندند « 1 » و علوفه در منازل و مراحل مهيا دارند . هرمز ، بهرام چوبين را كه از نژاد ملوك و اسفهسالار لشكر بود با لشكرى تمام فرستاد . به تعجيل برفت تا ناگاه به سر وى رسيد . چند روز برابر يكديگر بنشستند و هر روز از طرفين ، رسولان آمد و شد مىكردند . آخر الامر بهرام فرصتى يافت ، در جنگ ، چوبهاى تير بر سينهء شابه زد و او را بكشت و لشكر را تاراج كرد . بعد از آن پسرش بيامد با لشكرى تمام . بهرام با وى حرب كرد و او را به قتل آورد و مال و غنيمت بسيار به هرمز فرستاد ، و عزيمت كرد كه به بلاد ترك رود . هرمز را اين معنى صواب نيفتاد و در حق بهرام سخنان درشت گفت « 2 » . بهرام از آن آگاهى يافت ، و طبع هرمز را در قتالى شناخته بود .
پس اعيان لشكر را با خود متفق گردانيد به تقرير آنكه او پادشاه باشد تا زمانى كه پرويز به ايشان رسد .
اين خبر به هرمز رسيد . پرويز بگريخت و به آذربيجان رفت و هرمز لشكر به جنگ بهرام فرستاد . چنان اتفاق افتاد كه لشكر هرمز شكسته شدند . چون خبر هزيمت رسيد اكابر فرس ، هرمز را دستگير كردند و چشمهاش بركندند « 3 » . مدت ملك او يازده سال و چهار ماه بود .
اپرويز بن هرمز
چون خبر حبس پدر به وى رسيد باز مداين آمد و بر تخت نشست [ و تاج بر سر نهاد ] « 4 » و برفت و از پدر عذر خواست . پدر از وى درخواست تا كينهء او بازخواهد . در آن نزديكى بهرام آهنگ او كرد . اپرويز كوچ كرد و به آب
هامش
( 1 ) - گ : « عمارت كنند » .
( 2 ) - در حالى كه موضوع در تاريخ گزيده به نوعى ديگر آمده . بهرام از غنيمت بعضى كه در خور پادشاه بود جهت خود تصرف كرد . هرمز از اين حركت برنجيد و خلعتى زنانه پيش او فرستاد . بهرام بر او عاصى شد و پسرش پرويز را بر او متهم كرد و سكه به نام پرويز زد . پرويز از پدر بترسيد و بگريخت و به ولايت ارمن رفت ( ص 121 ) .
( 3 ) - ج و ب و س و د : « كور كردند » ، چاپى : « ميل كشيدند » .
( 4 ) - الف ندارد .