نهروان به بهرام رسيد . اپرويز دانست كه طاقت او ندارد . كس پيش پدر فرستاد و با او مشورت كرد . پدر صواب آن ديد كه زنان و خزاين را در حصنى مضبوط دارد و خود استمداد را روى سوى روم آورد . اپرويز به تدبير آن مشغول شد .
و او را دو خال بودند : بندويه « 1 » و بسطام و از جملهء آنان بودند كه هرمز را بگرفته بودند و از وى مىترسيدند . با اپرويز گفتند مبادا كه در غيبت ما هرمز به لجاج آنچه با او رفت بهرام را بياورد و مملكت به او دهد ، صلاح آن است كه او را بكشيم . اپرويز هيچ جواب نداد . از خاموشى او رضا فهم كردند و به زه كمان ، او را هلاك كردند . پس اپرويز با ايشان و چند سوار معدود از فرات عبور كرد و به راه بيابان نيك براندند . نزديك ديرى رسيدند . آنجا فرود آمدند تا آسايشى كنند . لشكر بهرام از دور ظاهر شد . بندويه با اپرويز گفت جامه و ساز خود مرا ده و تو و بسطام و ديگر سواران برانيد تا من اين لشكر را از شما بازدارم .
اپرويز جامه به وى داد و خود برفت . بندويه جامه بپوشيد و در دير استوار كرد و خود بر بالا رفت . لشكر چون در رسيد بندويه را با آن جامه و زيب ديدند پنداشتند كه او اپرويز است ، چه در آنوقت كسى را يارا نبودى كه زيب شاهان داشتى ، پيرامن دير فرود آمدند . بندويه گفت : من اپرويزم ، بدانيد كه مرا از اينجا گريز نيست ، خواهم كه مرا امروز و امشب مهلت دهيد تا به عبادت و استغفار مشغول شوم آنگاه بيرون آيم . لشكريان اجابت كردند . روز ديگر نيز مهلت خواست تا شبانگاه . پس بيرون آمد .
لشكر چون بندويه را بديدند از حيلت او آگاه شدند . او را به نزد بهرام بردند . كشتن او نيارست ، چه خويش و اتباع بسيار داشت ، او را محبوس كرد .
پس بندويه بگريخت و به آذربيجان رفت و آن جايگه مىبود تا اپرويز به
هامش
( 1 ) - الف : « برزويه » .