برد نام سعيد بود يا نام خالد در اين صورت براى ما علم اجمالى حاصل مىشود كه مسلّما حدّاقل يك نفر از آن دو نفر ، مرده است و اينعلم ما بستگى دارد بيك رويداد مرگى كه در واقع معيّن است و مشخّص يعنى همان مرگى كه آن شخص راستگو از آن خبر داد و همان مرگى كه ما بجز به همين عنوان مبهم نميتوانيم تعبير ديگرى از آن بكنيم و معناى اين علم اجمالى آنست كه هرگاه كوچكترين شكّى در ما نسبت برويداد مرگ پيدا شود ( همان مرگى كه ما بطور مبهم به آن اشاره ميكنم ) « 1 » فورا علم اجمالى باينكه كسى مرده است از ميان خواهد رفت پس آنعلم اجمالى كه براساس اشتباه باشد هميشه ارتباط و وابستگى با يك رويداد واقعى دارد كه بنحو مبهم و صورت غير معيّن ، به آن واقعيّت اشاره مىشود و هرگونه شك در آن رويداد ، سبب خواهد شد كه اين علم اجمالى ، زايل گردد و از ميان برود .
در شعاع اين گفتار ، وقتى ما ملاحظه كنيم آنعلم اجمالى كه منطق ارسطو فرض مىكند و ميگويد تصادف نسبى بطور مستمرّ در يك خط طولانى قابل تكرار نيست بدينمعنى كه در خلال ده بار تجربه مثلا حدّاقلّ يك بار آن تصادف روى نخواهد داد مىبينيم كه اينعلم ، يك رويداد مشخّص واقعى را كه بطور مبهم اشاره به آن كنيم نفى نميكند و از اينجا مىفهميم كه علم اجمالى باينكه از تصادفات نسبى كه در طول خط قرار گرفته حدّاقلّ ، يك تصادف ، روى نخواهد داد علم اجمالى براساس اشتباه نيست و ما نميتوانيم از ميان اين تصادفات ، بيك تصادفى ولو به همان طرز مبهم اشاره كنيم و آن را اساس حقيقى اين علم اجمالى بدانيم چنانچه مثال رويداد مرگ كه به همان نحو مبهم بدان اشاره ميشد اساس علم اجمالى ما بود بر اينكه يك نفر مرده است و از آنجا كه علم اجمالى ارسطو ، از نوع علم اجمالى مبتنى بر اشتباه نيست ملاحظه ميكنيم كه علم اجمالى بواقع نشدن حدّاقلّ يك تصادف در طول خط ، با فرض شك در هريك از تصادفات ، چه بطور مبهم و چه بطور معيّن
هامش
( 1 ) مانند اينكه احتمال بدهيم آن شخص دروغ گفته است .