تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأسس المنطقية في الإستقراء ( مبانى منطقى استقراء ) ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
جزاء واقعى تعيين فرمايد نخواهد توانست و اين نه از آنجهت است كه آن ذات مقدس جهل بواقع دارد بلكه براى آنست كه جزاء در واقع تعيّن ندارد و اينمطلب را با مثال زير توضيح ميدهيم : اگر كيسه‌اى باشد كه ده مهرهء سفيد در آن باشد ما فعلا شكى نخواهيم داشت - به حكم مشاهدهء خودمان - در اينكه مهرهء شمارهء 1 و مهرهء شمارهء 2 و . . . و . . . و مهرهء شمارهء 10 سفيد هستند و لكن ممكن است كه از خود چنين پرسشى بكنيم كه اگر در كيسهء ( ن ) اقلا يك مهرهء سياه ميبود كدام‌يك از اين ده مهره آن مهرهء سياه ميشد ؟ و چون ما نميتوانيم آن مهرهء سياه را تعيين كنيم بفرض اينكه اگر سياهى در ميان آن مهره‌ها ميبود با يك علم اجمالى مشروطى مواجه ميشويم كه شرطش عبارت است از فرض سياه بودن يكى از مهره‌هاى سفيد و جزايش مردّد است ميان ده بدل زيرا بنابراين فرض ، چه بسا مهرهء شمارهء 1 سياه باشد و چه بسا مهرهء شمارهء 2 و هم‌چنين تا آخر اين جزائيكه در اين قضيّهء شرطيه است و نمودارش علم اجمالى مشروط غير معيّن است نه تنها در دست‌رس اطلاع ما نيست بلكه در واقع هم نيست و حتّى براى ذات باريتعالى كه بر همه چيز آگاه است امكان ندارد كه در ميان مهره‌هاى سفيد آن مهرهء سياه را كه اگر ميبود كدام‌يك ميشد تعيين فرمايد . اين دو قسم از علم اجمالى با همديگر اختلاف جوهرى و واقعى دارند قضيّهء شرطيّهءاى كه علم اجمالى دوّم نمودار آنست از جزائى سخن ميگويد كه تعيين آن جزاء در واقع امكان ندارد حتّى براى ذات مقدّسى كه همه چيز را ميداند و اين بدان معنا است كه آن قضيّه در حقيقت از واقعيّتى سخن نميگويد و از يك خبر واقعى خبر نميدهد بلكه تعبيرى است از محال بودن تناقض پس ما دامى كه ما فرض كرديم - در مثال مهره‌هاى سفيد - كه يكى از مهره‌هاى ده‌گانه سياه باشد سفيد بودن مهرهء شماره 1 و مهرهء شماره 2 و . . . و . . . و مهرهء شمارهء 10 با اين فرض مناقض خواهد بود پس لابدّ - براساس عدم تناقض - بايستى ما يكى از مهره‌هاى