تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأسس المنطقية في الإستقراء ( مبانى منطقى استقراء ) ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
اينجا ممكن است گفته شود : عقيده‌ايكه ما باستقامت عصا داريم و كشفى كه از خطاى باصره كرده‌ايم در حقيقت عبارت از تصورى است كه مربوط بانعكاسى ديگر است مانند انعكاس لمسى مثلا زيرا ما بوسيلهء لمس كردن عصا توانسته‌ايم كه خطاى حس ديد را كشف كنيم و بنابراين ، اعتقاد ما باستقامت عصا خود همان تصورى است كه تا حدّى در نتيجهء ارتباطش با انعكاسى از انعكاسات ، از حيات و نيرو برخوردار است . ولى اين گفتار با دليلى كه در پيش آورديم مربوط نيست و تاثيرى در موقعيّت آن دليل ندارد جز اينكه در كنار تصوّر شكستگى عصا كه مربوط به انعكاسى بصرى بود تصوّر ديگرى نيز از استقامت عصاست كه مربوط بانعكاس لمسى است و هردو اين تصوّرها در نتيجهء ارتباط با انعكاس از حيات و نيرو بر - خوردارند و اگر بنا بود هرتصوريكه حيات و نيرو كسب كرده باشد به صورت اعتقاد دربيايد مىبايست دو تصور انكسار و استقامت عصا هردو به شكل اعتقاد تحقّق يابد و چون مىبينيم كه فقط يكى از اين دو تصوّر نمودار اعتقاد فعلى ما در اينحالت است نه تصوّر ديگر ميتوانيم دريافت كنيم كه براى عقيده شدن تصوّر ، همين‌قدر كافى نيست كه آن تصور بتواند از انعكاسى حسى ، حيات و نيروئى كسب كند بلكه بايد مادّهء ديگرى نيز به آن اضافه شود بجز حيات و نيرو تا بتواند آن را به صورت اعتقاد درآورد و چون ما در گذشته دانستيم عنصريكه اعتقاد را از تصوّر ممتاز مىكند عنصرى نيست كه در حقيقت تصوّر دخالت داشته باشد بلكه با نحوهء ترسيم آن در ذهن ارتباط دارد در اينجا ناچار بايد بپذيريم كه عنصريكه انديشهء ما را از سطح تصوّر بالا برده و بسطح اعتقاد مىرساند نوعى از فعّاليّت ذهنى است كه در نتيجهء آن فعّاليّت ذهن تصوّر را برنگ اعتقاد درميآورد و اين فعّاليّت عبارت از حكم معيّنى است كه از نفس صادر مىشود و ميگويد قضيّه‌ايكه متعلّق تصوّر قرار گرفته در واقع موجود و ثابت است پس هرقضيّه‌ايكه ما تصوّر آن را ميكنيم مانند اينكه ( آفتاب سر زده است ) و ( مسلمانان اندلس را فتح كرده‌اند ) اگر فقط تصوّر آن